چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
بایگانی

مداقه نهایی و نتیجه غایی

 

۲۲ بهمن است و من با دلی گرفته چمباتمه زده‌ام روی مبل و اشکم دم مشکم است که البته هیج ربطی به ۲۲ بهمن ندارد. درهای سفید کابینت را سابیده‌ام که از بس روشن هستند با نگاه چپی لک می‌افتند و دستم جیغ می‌کشد از ناتوانی مقابله با آنها‌. 

خانه گوشه ندارد تا پنهان شوم از بوی بهار، از تکاندن منزل که اصلا یعنی چی، خودم را اول باید بتکانم که دلم نمی‌خواهد. این‌ها به کنار، چه معنی دارد خانه کنج خلوتی برای صاحب‌خانه نداشته باشد! 

۳۱۱۷ نفر؛ روایت حاکمیت

 

این روزها دستم به نوشتن نمی‌رود، نه اینکه مثل خیلی‌های دیگر ادای عزادار و غمگین بودن را درآورم، نه، فقط حوصله‌ام کمی ته‌کشیده‌ است. بلاتکلیفم و تلاش می‌کنم در زندگی شخصی‌ام حتی شده اندکی خوشبین و بابرنامه پیش بروم؛ اگر بگذارند...

 

پ. فیلم شب‌های روشن را مثل تکلیف اجباری شب عید، به زور تماشا می‌کنم.

الا یا ایها الساقی! نوش جان خودت

 

دفعه اولی که اینترنت را قطع کردند، برایم خیلی سخت بود، دفعه دوم هم، اما با تکرار چندین باره‌اش دیگر نه متعجب می‌شوم نه چیزی در بدنم وول می‌خورد. بار اولی که شهر برای آلودگی هوا تعطیل شد هم همینطور، خشمگین بودم، نگران، بعدتر ناراحت و حالا انگار جزوی از نابسامانی‌های عادی مملکتم شده است؛ قطعی آب و برق هم ضمیمه این هیجانات سمی زندگی ما ایرانی‌ها.

 دارم یاد می‌گیرم حتی غمگین هم نشوم، گویی به مرگ تدریجی روح و جسمم خو کرده‌ام‌.

قورباغه فقط قورقور می‌کند؛ ابوعطا؟!

 

بعد از دو هفته، به حکم رئیس آمده‌ام سر کار و تنها نشسته‌ام پشت مانیتوری که حتی به اینترنت ملی هم وصل نیست. با گردنی که ناله می‌زند از درد، گوشی به دست قبض‌هایم را پرداخت می‌کنم؛ قبض برق، قبض تلفن، قبض موبایل، شارژ اینترنتی که به درد فلان‌شان می‌خورد و فقط بلدند پهنای باندش را تقلیل دهند و قیمتش را افزایش.

پوست لبم را می‌کنم و فکر می‌کنم چرا شب‌ها در بستر خواب از موهبت پماد آ‌‌_د غافل می‌شوم و اینکه امسال چقدر مملکت تعطیل بود و نسل سوخته دیگر دهه شصتی‌ها نیستند و دهه هشتادی‌ها چه چیزها دیدند و می‌بینند‌‌. برف که می‌آمد مدرسه‌ها که تعطیل نمی‌شدند، روزهای شاد ما بود برای بازی و ها کردن دست‌های‌مان و از رو نرفتن و باز گلوله‌های برفی پرت کردن به همدیگر. ما تعطیلی شهر برای برودت هوا، آلودگی هوا، کمبود انرژی و حفظ امنیت چه می‌فهمیدیم. نسل ما با همان اندک‌ها شاد بود.

چرا این کشور آبستن از حوادث، بارش را زمین نمی‌گذارد؟!

 

 

چون خود را نفی کردی او اثبات شد*

 

در محله من اندکی برف آمد و زود هم از این دنیا رخت بربست. پنجره را باز کردم، عطرش جا مانده بود و سوز سرمایش. انگار گوشه دلم تنگ شده برای ترکیب سحرانگیز صدای کلاغ و برف، برفی باکره از قدم‌های انسانی...

 

 

*شمس

لب‌های یتیم در زمستان پوست می‌اندازند

 

یکی از دلایلی که بسیار مشتاقم وضعیت اینترنت به روال سابق باز گردد این است که بر‌می‌گردم سر کار و اقلا چند ساعت روحم را از خط‌خطی توسط صدای دعوای زن و شوهر همسایه حفظ می‌کنم. 

هر لحظه بعد از شنیدن جیغ‌های دختربچه دوساله حین دعوای بزرگترهایش، بیشتر به عمق حماقت بعضی زوج‌ها پی می‌برم. واقعا چه دلیلی دارند برای بچه‌دار شدن آن هم چند باره؟ تولیدمثل؟ حفظ نسل‌شان؟ یک نوع سرگرمی؟

بروم سر قارچ کالابرگی که روی گاز است تا نسوزد؛ آشپزخانه دورترین فاصله از هیاهوی پوچ زندگی اقا مهدی و منصوره خانم است!

 

پ.داروخانه ۸ برابر پول دارو را نسبت به دو ماه قبل حساب کرد؛ داروی شما گران شده و بیمه تامین اجتماعی فعلا حمایتی نکرده است. علی برکت‌الله!

 

قیچی زدم بر خاطراتت

خیساندمش در آب

رفتم به جنگ ریزگرد و خاک.

 

پ. خدا اس‌ام‌اس را آزاد کرد، باشد که توئیتر را هم آزاد کند و از بی خبری نجات یابیم.

پرشیایی که بخاری‌اش بی‌بخار بود

 

باغ کتاب به طرز غریب و غم‌انگیزی خلوت بود، بر خلاف آخرهفته‌های همیشه‌. 

کنار دریاچه ایستادم، باد سردی می‌آمد.کلاهم را تا بالای چشمانم پایین کشیدم. نیمکتی در همان حوالی میزبان دختری با موهای فر و پسری جوان بود که نور آفتاب را از لبان هم می‌چیدند. پرندگان مهاجر سفید کوچک‌اندام خیره بر آنها، روی آب تاب می‌خوردند. حرکت سینوسی موج‌های سبز؛ سرم گیج رفت. میله آهنی که دور تا دور دریاچه بود را محکم گرفتم. دستانم یخ زد، آرام آرام آمد سمت قلبم...

 

کالابرگ؛ ۴ تا ۷

 

همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح داده‌ام، دیالوگ‌های دو نفری را به هرج‌مرج‌های گروهی و آسمان ابری را به درخشش آفتاب؛ این روزها سکوت خیابان زیر پنجره، بستن زودهنگام مغازه‌ها و تاریکی روزها جز دلهره و غم، ارمغانی برایم ندارند.

سه‌شنبه گذشته، آخرین روزی که توانستم سر کارم حاضر شوم، وقتی از زیر پل صدر به سمت محل کار رانندگی می‌کردم، بیلبوردهای پاره‌شده سپهبد سلیمانی جرقه‌ای بر ناآرامی‌های آینده بود.

مردم صبوری در این دیار زیسته‌اند، مردمی سخت‌جان. این روزها هم می‌گذرد ولی با چند کشته؟ با ازهم پاشیدن چند خانواده؟ با خالی شدن چند سفره...

 

پ. روز سوم ملی شدن اینترنت و قطع همه پیام‌رسان‌ها؛ هنوز دوستت دارم.

 

 

 

 

 

انگار برگشته‌ایم به سال‌ها قبل، قبل‌تر از ورود پدیده‌ای به اسم اینترنت؟ قبل‌تر از آن حتی، پیش از اس‌ام‌اسی که پیامک نامیدندش تا فارسی‌‌اش کنند انگار.

به قول خودشان حدودا دو روز است اینترنت را ملی کرده‌اند اما پیامرسان‌های ملی‌شان هم قطع است؛ تلاشی برای مهار اعتراضات علیه گرانی‌هایی که تبدیل شد به سوزاندن اتوبوس‌ها، امبولانس حتی ماشین‌اتشنشانی و بگویم که برخی مساجد و امامزاده‌ها را هم به آتش کشیدند.

مدارس را به بهانه آلودگی هوا تا ۲۵‌ام دی‌ماه تعطیل کرده‌اند، طرح زوج و فرد هم از درب منازل. اگر قطعی اینترنت ادامه پیدا کند خیلی خیلی‌ها بیکار می‌مانند، مثل من.

همه این‌ها را گفتم که یادم بماند در این بی‌خبری اجباری از دوست و آشنا، یادت باشد فاطمه چه کسی شماره موبایلت را گرفت و تلفنی جویای حالت شد؛ الحمدالله علی ای حال در این زمانه‌ای که کرامت انسانی لگدمال شد به دست دولتمردان و کسانی که خود را صاحبان مملکت می‌دانند.

 

 

پر کن پیاله را

 

در سرزمین خواب‌هایم گم می‌شوم. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه تاب می‌خورم.

علیرضایی که عصار باشد فریاد می‌زند "می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم.‌..". گیج می‌رود این سر، انگار کن عقربه سرگردان قطب‌نمایی که بلاتکلیف مانده است.

حوالی باران کجاست وقتی زمین خسته از دویدن است؟

 

 

رئیس‌جمهور می‌گوید پول نداریم!

 

اذان صبح نگفته ترک تخت می‌کنم و طلوع نشده نشسته‌ام در ماشین، پشت به پل صدر و آسمان را رصد می‌کنم؛ چه شد که آدم‌ها این همه زیبایی را رها کرده و به آسفالت خیابان‌ها خیره شدند...

سرم را مغربی و مشرقی می‌چرخانم تا افکار مسموم سحرگاهی از گوش‌هایم بیرون بریزند. روسری پشمی را محکم تر می‌کنم، بوی عطرش را می‌بلعم و از ماشین بیرون می‌زنم. سوز دلپذیر هوا دست‌هایم را در جیب‌ها پنهان می‌کند؛ چه اندازه دلم آغوش می‌خواهد‌.

نفس عمیق،

نفس عمیق،

نفس عمیق، ریه‌ها آغشته از بوی باران، سر به زیر انداخته و زنگ در را می‌زنم؛ بسم‌الله‌ الذی هو مدبر الامور. 

 

کوچ می‌کنم به خاطرات تو

                از صداهای بلند تو سرم...

 

 

گویی هم‌سنِ تعلیق شده‌ایم؛ نسلی که نه مجاز به تصمیم‌گیری قطعی است و نه امکان رها کردن دارد. نه جنگ تمام می‌شود که صلحی بیاید، نه بحران آن‌قدر کامل است تا تکلیف روشن شود. زمان می‌گذرد، با شتاب و بی‌رحم، اما پیش‌ نمی‌رویم؛ شبیه صفی طولانی که حرکتش نامحسوس است و خروج از آن ممکن نیست.

ما یاد گرفته‌ایم برنامه نریزیم، دل نسپاریم و حتی امیدوار نباشیم. تعلیق نه تنها ابعاد سیاسی یا اقتصادی را دربرگرفته بلکه میان روح و روان‌مان نفوذ پیدا کرده‌است. تصمیم‌ها عقب می‌افتند، رابطه‌ها نیمه‌کاره می‌مانند و زندگی به حالت انتظار درآمده است. این شاید فرساینده‌ترین شکل زندگی باشد؛ زنده ماندن در وضعیتی ناپایدار...

کلاغی که ام‌اس دارد غارغار نمی‌کند

 

چشم‌هایم را که باز می‌کنم و گوشی موبایل دست می‌گیرم، اولین کار چک کردن صفحه توییتر آدمی‌ست که دیگر مطمئنم از من بیزار است. این کار را تا شب بارها و بارها تکرار می‌کنم و مطابق ساعتی که توییت زده یا برای کسی کامنت گذاشته، می‌سنجم که خب چند لحظه پیش آیفونش را گرفته در دستانش و با مرور روزهای‌مان کلمات را سر هم کرده تا نفرتش را نشان دهد؛ با اختلاف یک ساعت و نیم عقب‌تر.

این کارم شده وسواسی که لحظه به لحظه‌ش غم را عمیق‌تر در جانم می‌نشاند تا حدی که بعضی روزها بسته به شدت تیره‌بودن نوشته‌هایش، توان راه رفتن و انجام کارها را از من می‌گیرد.

خودم را می‌گذارم جای او، این همه نفرت را چطور هر روز با خود حمل می‌کند، چطور شب‌ها با آرامش می‌خوابد، چطور زندگی می‌کند اصلا؟!

کاش در مسیر مبری کردن خودش از تقصیر و داستان‌سرایی در ذهنش، کمی به اندک زمان‌ باقی‌مانده برای زندگی فکر می‌کرد. 

 

 

در اندک من تویی فراوان

 

۶ ماه و دو هفته گذشت و به قول البر کامو "رنج همیشه تنهاست"...

چقدر خودکشی زیاد شده!

 

سر کار نرفتم، ماندم زیر پتو و روز را خیلی دیر شروع کردم؛ شاید دیدن فرش‌های هریس و محو زیبایی‌شان شدن هم نوعی شروع کردن روز بوده باشد.

سراغ ذخیره زعتر رفتم، خوشحال که هنوز دارمش و چه ترکیب بهشتی‌ای می‌شود با نان سنگک و پنیر داغ.

نگاهی به زن خسته روی بوم انداختم، رو برگرداندم و دوباره خزیدم زیر پتو. به سیگار فکر کردم و با لعنتی که به او فرستادم دهانم شیرین شد با خرمالوی خنکی که در یخچال منتظرم بود.

باید کدوها را سرخ کنم، باید بادمجان‌ها را سرخ کنم، باید مشت بکوبم به قلبم‌‌‌.‌..

 

 

ماگ سیره، ۷۵۰ فاکینگ هزار تومان!

 

در حالی که به گردنم پیروکسیکام مالیده‌ام و با روسری آن را بسته‌ام، چای هل می‌خورم، سرم تیر می‌کشد، اینستا را بالا پایین می‌روم، سری به توییتر می‌زنم و در حالی که همه چیزشان را پوچ می‌بینم، ساعات روزم را به بطالت می‌گذرانم، کاملا آگاهانه...

بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟

 

به طرز عجیبی دلم برای موهام تنگ شده، برای اون طره سفیدی که می‌ریخت رو پیشونیم...

خنجر

 

دیروز طبق عادت هر ماه تزریق داشتم و طوری از درد به خودم می‌پیچیدم که مدت‌ها بود اینطور در رنج نبودم.

 آدم وقتی درد دارد، دلنازک می‌شود و من غمگین بودم که چرا این مشکل من برای عزیزانم عادی شده و حالی از من نمی‌پرسند. در توییترم نوشتم که دوست داشتن به گفتن نیست، به حضور است. اندکی بعد یک ناشناس پیغامی داد با این مضمون که حتما خودت عیب و ایرادی داری که تنهایی. جواب دادم از چیزی خبر ندارید. بعد شروع کرد به فحاشی، بد و بیراه گفتن که هنوز مثل قبل دریده و پاچه‌ورمالیده و ... هستی.

نمی‌دانم چرا لحظه‌ای فکر کردم این آدم عصبانی شاید تاواریش سابق من باشد...