فصل انار در راه است و
من هنوز
هوس سیب لبخند تو را دارم...
اول که اینترنت آمد و ایمیل. لذت نامه نوشتن را از ما گرفتند.
بعد یاهومسنجر،وایبر و واتس اپ. حالا هم که تلگرام مد شده است و لذت رفرش کردن ایمیل را از ما دریغ کردند.
ای تف.
والسلام.
ساعت 18:48روز دوشنبه،نهم شهریور
شروع شد.
دردی عمیق...
پ.هرگز چیزی نپرس.
صرفا ثبت تاریخ برای به یاد ماندن عصری بود که من...
آدم ها شبیه حرف هاشان نیستند.
آدم ها شبیه آرزوهاشان هم نیستند.
باید خیره شد در سیاهی چشم،آن سیاهی که به خون نشسته است و...
نه، نباید حتی فکر کرد که آدم ها را می شود از چشمهاشان خواند.
گاهی فقط باید غرق شد در نگاه ،بی هیچ فکری، بی هیچ سخنی...
آی آدم ها
او مرده است.
به دنبال قبرش،صورت مرا
قدمنزنید...
تو که هستی
خیلی چیزهای بد دیده نمی شوند،خیلی چیزهای نه چندان بدم دیگر چندان بد دیده نمی شوند.
تو از من هیچ نمی خواهی.
با من یوگا می کنی تا آنجا که سینه ات تیر می کشد.
با من کاپوچینو میخوری به جای شام.
کنارممی نشینی و دوساعت فیلم غم انگیزو اعصاب خوردکن میبینی به جای طنز قندون جهیزیه.
جوجوی من بمون ،که تو ملکه ی زیبای جهان منی ...
پ. عشق طنزی تلخ است که تمام عمر خود دستدر گریبان ما ،دست وپا می زند برای اثبات وجودش.
سرنوشت اش
تنهایی است،
او که
بی رخصت
دل باخت...
دلتنگی مثل گیاه عَشَقِه است.
اگر فکر کنی حالا یک گوشه ای سبز شده است برای خودش و بیخیال از کنارش بگذری...آخ که بیچاره ات می کند.
قد می کشد،می پیچد و بالا می رود تا می رسد به خرخره ات.می پیچد و می پیچد تا از پا درت بیاورد...
به تمام زنانی که در کنار تواند
حسودی می کنم.
به آفتاب حتی،که در گرمای تابستان
صورتت را داغ می کند.
چشم دیدن هیچ شئ را ندارم
که در دستانت جای می گیرد.
رو به نابودی ام
و تو...
من بی انتخابات
تو را رییس جمهور پیراهنم
بر می گزینم.
می شود بر تخت بنشینی؟
*عنوان:جنگ برای عشق
بعد از جنگوجدل ذهنی چند ساعته،چه چیزی می توانستمرا از فکر واندوه ماندگار نبودن فانتزی های ذهنی بیرون بیاورد؟
خیلی چیزها. شاید راندن با سرعت دیوانه وار و جیغ هایی که ازاعماق درونم رها می شد. شاید پریدن از ارتفاع جوری که درد پا امانم را ببرد. آب بازی با بچه ها کنار حوضی قدیمی، خوردن لورازپام و خواب چند ساعته...
این آخری ایده ی افتضاحی بود.
راحت ترین ودم دست ترین راه فرار،شروع مجدد یوگا بود.
روز اول.
بدنم خشک شده و انرژی که از من گرفت و عرقی که جاری شد،آرامش دردناکی در پی داشت...
بالاخره مامان موفق شدند و قوطی رنگ را روی سرم خالی کردند. به گمانم جماعتی را شاد کردند!
امروز پشیمان شدم موهایم را کوتاه کنم.
**یک چیزی هست که فکر می کنم خیلی ها را رنج می دهد. اینکه اعتراف کنی کسی را دوست داری ، نفهمد یا نخواهد بفهمد و بعد، تمام غرورت نابود شود...
اولین آخرهفته ی زندگی جدید را گذراندم.
عصرپنج شنبه از خانه زدم بیرون،فرار کردم از دیدن صحنه هایی که می دانستم عن غریب پیش چشمانم قد می کشند.
گرم بود. اما حس نمی کردم. بو می کشیدم برای یافتن عطری که دلم را آرام کند،بلکم رام کند.
چقدر آدم وول می زند در این شهر خاکستری. چقدر حوصله هیچ کس را نداشتم. فکر می کردم کنجی پیدا می شود برای ریختن آب های شوری که پس چشمم سنگینی می کردند.
مجال نیافتم اما...
کاش شب تمام نمی شد.
کاش امکان نگه داشتن زمان بود. مثل شات کوچکی که می زنی و لحظه تا ابد که نه،تا ازبین نرفتن هارد،باقی می ماند.می شد خیابان را،در یک لحظه نگه داشت و اطرافش گشت. اطراف آدم هایش. اطراف عطرها،لبخندها...
خوب نگاه کرد،خوب نفس کشید.و بعد رهایش کرد.
به برگشتن آدم ها زل زد.چتد نفر راه را گم خواهند کرد؟چند نفر خود را...
پنچ شنبه
بید بودم
تا رخ نمودی
و
به جنون رساندی ام...
مدادت را به رسمیت بشناس وقتی
می خواهد مرا
و تنهاییم را
به کاغذ بیاورد.
کمی مهربان باش...