چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۶۱۴ مطلب توسط «فاطم» ثبت شده است

و من وارد دفتر انتشارات شدم


همیشه نباید شروع از اول ماه باشد،از اول هفته.

شروع می تواند از یکشنبه ای باشد درست وسط ماه شهریور.

از صبحی گرم با زکام دردسرساز.

می تواند بعد از شبی پر از رویا باشد و آدم باید به فال نیک بگیرد این شروع را.

بسم الله.

لطفا



فصل انار در راه است و 

من هنوز

هوس سیب لبخند تو را دارم...

...

..

بافتن می دانی؟                                                    

بند دلم پاره می شود در بی خبری از تو...

پیتزا با طعم شعر


اول که اینترنت آمد و ایمیل. لذت نامه نوشتن را از ما گرفتند.

بعد یاهومسنجر،وایبر و واتس اپ. حالا هم که تلگرام مد شده است و لذت رفرش کردن ایمیل را از ما دریغ کردند.

ای تف.

والسلام.

چشم هایش شروع یک واقعه بود



ساعت 18:48روز دوشنبه،نهم شهریور 

شروع شد.

دردی عمیق...


پ.هرگز چیزی نپرس.

صرفا ثبت تاریخ برای به یاد ماندن عصری بود که من...

و‌چه میدانی درد چیست



آدم ها شبیه حرف هاشان نیستند.

آدم ها شبیه آرزوهاشان هم نیستند.

باید خیره شد در سیاهی چشم،آن سیاهی که به خون نشسته است و...

نه، نباید حتی فکر کرد که آدم ها را می شود از چشمهاشان خواند.

گاهی فقط باید غرق شد در نگاه ،بی هیچ فکری، بی هیچ سخنی...                                                         

سوز می آید،پنجره ها راببند



آی آدم ها

او مرده است.    

به دنبال قبرش،صورت مرا

قدم‌نزنید...

                                                                           

Thousand times, goodnight




تو که هستی

خیلی چیزهای بد دیده نمی شوند،خیلی چیزهای نه چندان بدم دیگر چندان بد دیده نمی شوند.

تو از من هیچ نمی خواهی.                           

با من یوگا می کنی تا آنجا که سینه ات تیر می کشد.

با من کاپوچینو میخوری به جای شام.

کنارم‌می نشینی و دوساعت فیلم غم انگیزو اعصاب خوردکن میبینی به جای طنز قندون جهیزیه.

جوجوی من بمون ،که تو ملکه ی زیبای جهان منی ...


پ. عشق طنزی تلخ است که تمام عمر خود دست‌در گریبان ما ،دست و‌پا می زند برای اثبات وجودش.

                                  

بدون عنوان



سرنوشت اش

تنهایی است،

او که

بی رخصت

دل باخت...

لعنتی



دلتنگی مثل گیاه عَشَقِه است.            

اگر فکر کنی حالا یک گوشه ای سبز شده است برای خودش و بیخیال از کنارش بگذری...آخ که بیچاره ات می کند.

قد می کشد،می پیچد و بالا می رود تا می رسد به خرخره ات.می پیچد و می پیچد تا از پا درت بیاورد...


Guerre pour l'amour




به تمام زنانی که در کنار تواند

حسودی می کنم.

به آفتاب حتی،که در گرمای تابستان

صورتت را داغ می کند.

چشم دیدن هیچ شئ را ندارم

که در دستانت جای می گیرد.

رو به نابودی ام

و تو...

من بی انتخابات

تو را رییس جمهور پیراهنم       

بر می گزینم.

می شود بر تخت بنشینی؟  

  

*عنوان:جنگ برای عشق

هی دلم میخواد بگه...







قدم می زنیم

من و سایه ام که

نیابت‌ تو را همیشه بر دوش می کشد  ...                        

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت





بعد از جنگ‌و‌جدل ذهنی چند ساعته،چه چیزی می توانست‌مرا از فکر و‌اندوه ماندگار نبودن فانتزی های ذهنی بیرون بیاورد؟

خیلی چیزها. شاید راندن با سرعت دیوانه وار و جیغ هایی که ازاعماق درونم رها می شد. شاید پریدن از ارتفاع جوری که درد پا امانم را ببرد. آب بازی با بچه ها کنار حوضی قدیمی، خوردن لورازپام و خواب چند ساعته...

این آخری ایده ی افتضاحی بود.

راحت ترین و‌دم دست ترین راه فرار،شروع مجدد یوگا بود.

روز اول. 

بدنم خشک شده و انرژی که از من گرفت و عرقی که جاری شد،آرامش دردناکی در پی داشت...

اولین جمعه


بالاخره مامان موفق شدند و قوطی رنگ را روی سرم خالی کردند. به گمانم جماعتی را شاد کردند!

امروز پشیمان شدم موهایم را کوتاه کنم.


**یک چیزی هست که فکر می کنم خیلی ها را رنج می دهد‌. اینکه اعتراف کنی کسی را دوست داری ، نفهمد یا نخواهد بفهمد و بعد،  تمام غرورت نابود شود...

بهار ستان



اولین آخرهفته ی زندگی جدید را گذراندم.

عصرپنج شنبه از خانه زدم بیرون،فرار کردم از دیدن صحنه هایی که می دانستم عن غریب پیش چشمانم قد می کشند.

گرم بود. اما حس نمی کردم. بو می کشیدم برای یافتن عطری که دلم را آرام کند،بلکم رام کند.

چقدر آدم وول می زند در این شهر خاکستری. چقدر حوصله هیچ کس را نداشتم. فکر می کردم کنجی پیدا می شود برای ریختن آب های شوری که پس چشمم سنگینی می کردند.

مجال نیافتم اما...

کاش شب تمام نمی شد.

کاش امکان نگه داشتن زمان بود‌. مثل شات کوچکی که می زنی و لحظه تا ابد که نه،تا ازبین نرفتن هارد،باقی می ماند.می شد خیابان را،در یک لحظه نگه داشت و اطرافش گشت. اطراف آدم هایش. اطراف عطرها،لبخندها...

خوب نگاه کرد،خوب نفس کشید.و بعد رهایش کرد.

به برگشتن آدم ها زل زد.چتد نفر راه را گم خواهند کرد؟چند نفر خود را...


پنچ شنبه

چون نسیم،وزیدی



بید بودم

تا رخ نمودی

و

به جنون رساندی ام...

سراب


کلمات، زن را زنده می کنند.
انگار کن روحش تازه می شود اگر قطار کلماتی که دوستشان دارد را به سویش روان سازی.
حتی شده است جملاتی را بشنود که به عدم صداقتشان‌ واقف است اما، چشمانش را می بندد، دل می دهد به آنها وسرخوشانه به انتظار داستانی دیگر روز را به شب می رساند و در اندوهی عمیق از جهالت خودخواسته ،شاد می شود... 

اتوبوس نوشت۲

یک بیسکوییت را برمی داشت،نصفش را دهان بچه می گذاشت،نصف دیگرش را خودش می خورد. بعد سر پایین می آورد،نگاهش می کرد و می خندید.

محکم همدیگر را بغل بگیرید،دنیا دو روز است...

*:


مدادت را به رسمیت بشناس وقتی

می خواهد مرا

و تنهاییم را

به کاغذ بیاورد.

کمی مهربان باش...

Sweet home

گوشه ی دنج خانه کوچک من...

منظره ی خانه ی قدیمی و خرابه ای که دوستش دارم.

آن معماری اندرونی و بیرونی که فریاد می زند و مرا می خواند.چه اندازه حریصم برای بالا رفتن از دیوارهایش و دل دادن به تک تک آجرها و گذراندن ساعاتی با دوربین در آنجا.

بیا برایم قلاب بگیر،بیا شیطنت کنیم...