چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

کاش تمامی روزها پنج شنبه بود



فاطمه امروز به قبل از نهار و بعد از نهار تقسیم شد.

صبح حال خوشی نداشتم،اصلا ناخوش بگو.

تا وقت نهار که زنگ‌ زد. که صدای لوسش مثل مورفین ‌تزریق شد به روحم. نگفتم سر غذا هستم، می ترسیدم بهانه شود و زود قطع کند. 

و عصر که از در انتشارات بیرون زدم، در آن کوچه ی بن بست دوست داشتنی، دختری از ترک موتور پیاده شد. پسر در آغوشش گرفت و بوسیدش. حال خوشم تکمیل شد. زیباترین صحنه ای که امروز دیدم. و اگر پسر می دانست دل بنده ای را اینقدر زیر و رو کرده است، بوسه هایش را به توان دو بلکم سه می رساند. چه بهانه ای بهتر ازین!

آنقدرها فازم عوض شد که برخلاف هر روز، نخواستم علیرضا آذر گوش بدهم.             

قطعه ای از فرمان فتحعلیان را گذاشتم و سه بار شنیدمش.

چقدر امروز آدم های خیابان دوست داشتنی بودند.

زمزمه می کردم ” ای عشق بخون با من، تو خلوت این شبهام...“

  • فاطم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی