...بالشت اشکاهایم را پاک میکند،
پتو بغلم میگیرد
و
فردا کسی به من صبح بخیر نمیگوید.
در ترافیک صیاد شیرازی، پشت چراغ خطر میدان سپاه گیر کرده بودم، نزدیک ۲۵ دقیقه شده بود. راننده پراید جلویی سیگار میکشید و هر از گاهی نیم نگاهی به آیینه بغلش میانداخت. سیگار میکشید و دودش را در هوای آلوده تهران رها میکرد. دود میرقصید و به سرعت میمرد. هوس کردم، هوس همین بازی با دود بیآنکه ذرهای از آن را فرو دهم. ناگهان حس کردم دلم مچاله شد، بغضی آمد و نشست در گلویم، نه بیرون میآمد و نه فرو میرفت. دستم را گذاشتم روی سینهام و فشردم، آنجا که قلبم به آهستگی میزد، صدایش را نمیشنیدم.
سعی کردم دلیلی پیدا کنم برای این حال گهمرغی. ترافیک؟ خستگی؟ تنهایی؟هوای آلوده؟ امآرآی فرودین سال بعد؟
و فروردین...
چراغ سبز شد، رها کردم و رفتم.
ته تهش یه تبریک بود دیگه
بعد میبینی استتوس گذاشته از شمشیر و خون و ....
پ. همیشه از روز زن بدم میاومد، امسال بیشتر از هر سال.
دیشب حوالی میدان انقلاب بودم، آذر، قدس، ایتالیا و جوانهایی که با لباسهای گشاد و موهای رها بدون هیچ شرارتی چرخ میزدند در خیابانها در یک قدمی انبوه نیروهای انتظامی که الحق رعبآورند...
دیشب دلم درد داشت و سر که میچرخاندم جوانی گذشتهام انگار رخنمایی بیشتری میکرد. به جای خالی کافهنزدیک نگاه میکردم و روزهایی زنده میشدند که در اوج سختی آنجا مینشستم و در تنهایی خداخواستهام مثل امروز به مردم چشم میدوختم و برای فردایی که حالا گذشته من است داستان میساختم. آن زمان اندیشهام این بود که خدا خلقتش را بر تنهایی آدم بنا نکرده و حال میخندم به ذهنیت بچهگانهام.
روز جمعه خود را ...
وقتی رنگ از رخ تمنا در برابر انبوه استیصال جان میدهد،
زن
شکسته
خسته
مصلوب بر اشکی ابدی
زندگی را آه میکشد...
یک وقتها زندگی بنای نشان دادن روی بیرحمترش رامیگذارد،
رنج غیرمادی به دلت چنگ میزند و درد مادی به جیبت.
پیرمرد پس از سالها خدمت راهی درمانگاه شد برای دستکم ده روز و من بیشتر از اینکه نگران هزینه سر پا شدنش باشم، دستم را زیر چانه میزنم و تصور متروی شلوغ و خفه لب و لوچهام را کج میکند.
خلاصه که درد همیشگیاست و الا بذکرالله تطمئن القلوب.
.
دو هفته از حضور اورژانسی من در بیمارستان نزدیک محلِ کار میگذرد،
دو هفته از نوارقلب، از اِکو، از ویلچرگردی در بیمارستان.
قلبم آرامتر میزند ولی شور، دست از دلم برنمیدارد.
پ.دکترِ روان، نگاهی خریدارانه میاندازد و میگوید،
وزن کم کردهایها!
چشمانم را میبندم تا بالا نیاورم.
فکر کردى چون جای زخم رو صورتم نیست
چون گلوله سینه مو نشکافته
چون لنگ نمی زنم
سالمم؟؟
من توى این جنگ، آهسته و بی صدا دارم جون میدم...
یادت نرود
من زنى هستم
که در یک روز سرد زمستانى
کنجى از جهان
تو را آه کشیدم...