دودوک؛ رنده دل
- سه شنبه, ۱۱ دی ۱۴۰۳، ۰۷:۳۵ ب.ظ
در ترافیک صیاد شیرازی، پشت چراغ خطر میدان سپاه گیر کرده بودم، نزدیک ۲۵ دقیقه شده بود. راننده پراید جلویی سیگار میکشید و هر از گاهی نیم نگاهی به آیینه بغلش میانداخت. سیگار میکشید و دودش را در هوای آلوده تهران رها میکرد. دود میرقصید و به سرعت میمرد. هوس کردم، هوس همین بازی با دود بیآنکه ذرهای از آن را فرو دهم. ناگهان حس کردم دلم مچاله شد، بغضی آمد و نشست در گلویم، نه بیرون میآمد و نه فرو میرفت. دستم را گذاشتم روی سینهام و فشردم، آنجا که قلبم به آهستگی میزد، صدایش را نمیشنیدم.
سعی کردم دلیلی پیدا کنم برای این حال گهمرغی. ترافیک؟ خستگی؟ تنهایی؟هوای آلوده؟ امآرآی فرودین سال بعد؟
و فروردین...
چراغ سبز شد، رها کردم و رفتم.
من سوختنم قصه ی مردم شده است
یک تو وسط زندگی ام گم شده است....🥲💔💔