چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تیشرت صورتی» ثبت شده است

غلطک

 

بعد از چند روز نگرانی، گیجی، حس بیهودگی، کمی آسوده‌خاطر شدم، انگار که وظیفه‌ای تمام شد و حالا می‌توانم سرم را زیر پتو مخفی و به عادت قدیمی بغضم را رها کنم و به یاد بیاورم بیش از ۱۰ سال است انگار کسی جرئت ندارد خیره به چشمانم بپرسد حالم چطور است در حالی که معنی سوالش را دقیق دانسته باشد.

فردا دوباره زندگی منتظر است.

دنیا ترسناک است بیبی!

 

تصور کن روی دوچرخه‌ثابت نشسته‌ای وسط یک جاده در جنگل. مدام پا می‌زنی پا می‌زنی، هوا عالی، منظره دلفریب، اما پاهایت کم کم شروع می‌کنند به ناله، خسته می‌شوند. سکون آزارت می‌دهد. به مرور سبزی درخت‌های اطرافت، داد و قال پرنده‌ها، حتی هوایی که نفس می‌کشی تکراری می‌شوند. دلت می‌خواهد جاده پیش برود، دوچرخه حرکت کند و ببینی مسیر به کجا می‌رسد، تماشا کنی چیزی که جلوتر انتظارت را می‌کشد‌. می‌خواهی کنده شوی، بال بزنی و چشمهایت گشوده‌تر شوند.

تصور کن؛ مثل همین دلخوشی‌های آنی‌است که لحظاتی دنیا انگار برای توست و بعد که تنها می‌شوی، سنگینی رنج‌های ابدی را روی شانه‌هایت حس می‌کنی، بیشتر از قبل. مثل اینکه دوستت دارد اما همین‌اندازه، همین که بگذارد بنشینی رو دوچرخه‌ای که ثابت است...

 

 

پاچه نگیر، فقط دلتنگی!

 

 

یه وقت آدم احساس بیچارگی می‌کنه اما

یوقتا هم هست که خودِ خودِ بیچاره می‌شی.

آقای قاضی! الان بیچاره‌ام...

"من" به مثابه لیموشیرین

 

 

شرمنده‌ام

شرمنده خودم به خاطر روزهایی که می‌توانست شیرین و روشن تر بگذرد،

 به خاطر شب‌هایی که می‌توانست بدون کابوس صبح شود، به خاطر میز غذایی که می‌توانست شاهد گفت‌وگوهای دلپذیری باشد،

به خاطر نور طلایی خورشید و لذت عکس‌هایی که به لطف آن می‌توانست ثبت شود‌.

من شرمنده دلی هستم که می‌توانست لحظه‌ای در این روزهای سخت تنها نباشد و به خاطر خیلی چیزهایی که نشد، که نشد، که نشد..‌

 

 

تمرین کنم باید دیواربودن را

 

 

نمی‌دانم رویابافی سن و سال میشناسد یا نه ولی من دیگر رویاهایم را زندگی نمی‌کنم. من در حال گلاویز شدن با واقعیت‌های تلخ زندگی‌ام هستم و باید دیگر صبح‌ها دنبال عشقی که نیست چشم نگردانم. باید لووتیروکسینم را بخورم، مسواک بزنم ‌ و یکی یکی با چالش‌های روز خود رودررو شوم و آن‌قدر "من" را درگیر این مسائل نگه دارم که فراموش کنم تکه‌ای از جان و روحم هرگز به این کالبد سیاه باز نخواهد گشت.

 

تُرک یا مشهدی، مسئله این است!

 

"حمله کردند قشونی که مسلح به غمند" یا به عبارت ساده‌تر pms موقعی شدت می‌گیرد که می‌گویی دوستت دارم و در پاسخ می‌شنوی که مطمئن نیستم دوستم داشته باشی!

 

پ. دور دوم چهاردهمین انتخابات ریاست جمهوری است و من نگران رقم خوردن ۱۳۸۸ای دیگر.

و تیغی که فردا می‌برد

 

مداد کنته را کشیدم روی کاغذ

هی کشیدم

کشیدم

کشیدم

چشمانش در نمی‌‌آمد و عجیب بود چراکه چشمانش صدرنشین رویاپردازی‌های من است.

کاغذ را کناری گذاشتم و صورتم را از پنجره بیرون بردم به بهانه باران؛ کسی در کوچه نبود.

 

 

حس می‌کنی فرق میان درد را با درد؟

 

 

 

زمستان باشد یا تابستان، فرقی ندارد،

گاهی توت‌فرنگی خریدن همان ترجمان دوستت دارم است.

 

 

پ. چقدر خاطره دوری به نظر میاد...

 

بر لب استغفار و در دل نقشِ روی و زلف یار

 

 

از سه یا چهار نخی که مانده بود ته پاکت یکی را به بدترین نحو ممکن کشیدم تا جایی که سرفه امانم را برید و گمان کردم هرآن خفه خواهم شد. اشکم سرریز شد که نمی‌دانم از شدت سرفه بود یا دلتنگی. لعنت به دلتنگی. دلتنگی وادارت می‌سازد بتازی سمت کارهای نسنجیده‌ای که تخریبت می‌کند، تحقیرت می‌کند و بعد مدام به شکل وسواس‌گونه‌ای شروع می‌کنی به شخم زدن روزهای گذشته تا نشانه‌ای بیابی برای انداختن طوق تقصیر به گردن خودت اما بینوا، دل تنگت آرام نخواهد شد.

پ.چه بی‌رحمانه شب‌های بهاری امسال زیبا و تاریکند.

 

 

 

بی تو بودن شبیه با تو بودن مشکل است

 

 

من اگه یکی بهم می‌گفت دلم شور می‌زنه

می‌گفتم یس بخون

اگه میگفت نه

می‌گفتم برو زیر دوش بعد آروم همونجا گریه کن

خوب میشی

سبک میشی

شاید...

پ ۱.اما درگوشی بگم که فقط تو بغل رفتن دوای درده عزیز.

پ ۲. دیروز رئیس‌جمهور کشته شد؛ سانحه هوایی.

 

 

ملتقای باران و اشک

 

 

لباس‌ها به تنم اضافی‌اند، رها می‌‌‌‌شوم از آن‌ها. پنجره را باز می‌کنم، باران می‌بارد. نرمی هوا به آرامی می‌آید و می‌نشیند بر پوست عریانم. اندکی تامل می‌کنم تا سردی این شب سر تا به پایم را مشغول خود کند. طاقت نمی‌آورم و به تیشرت صورتی پناهنده می‌شوم.

بی‌قراری دردآوری دست و پاهایم را کلافه کرده است...

صد و پنجاه و شش

 

پنجره اتاقت بسته است

پرده‌ها را کشیده‌ای

باد می‌گذرد و تو نمی‌شنوی.

این‌گونه دل، تنگ توست...

اولین روز از زندگی عجیب

 

بیا بگو: ۰۳/۰۲/۰۱

بگم: خب؟

بگی قشنگه...

خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم

 

باید خوب خداحافظی کرد اما صبح پنج‌شنبه‌ای که بیست و سومین روز از بهار بود من به ناگاه دیدم قبل از بوسه‌ی دوستت دارم، جان داده و خشکیده است.

 

 

 

پ.امروز دوباره سبز بود و شاید...

 

 

۵۲ هرتز

 

خودمو تو این شب تاریک بغل می‌کنم و در گوشش می‌گم، اشکاتو پاک کن‌‌.

یک کلونازپام بخور و بخواب، بلکم خوابشو دیدی و چشم‌هاشو بوسیدی...

 

 

بذار غر بزنم، خب؟

 

دوست داشتن پدیده غریبی است. فکر می‌کنی موهبتی است مثل نفس کشیدن، همیشه با تو می‌ماند تا زنده‌ای، اما ای دل غافل که می‌تواند به ناگاه مثل برگی خشکیده از تو جدا شود، به خاک افتد و هرگز باز نگردد.

عشق را نثار آدمیزادی می‌کنی که ماندنی نیست و او با رفتنش دلت را می‌برد و تمام، این عطیه الهی از تو بازپس گرفته شده است.

نجوایی هر شب تکرار می‌شود انگار:

لست لی ولکنّی أحبک 

ما زلت أحبک وحنینی إلیک یقتلنی... 

 

 

 

 

 

داشتم به صداها فکر می‌کردم، چه صداهایی حال منو خوب می‌کرده، چه صداهایی حالمو خوب می‌کنه.

مثلاً 

صدای پدرجان که می‌گفتن، فاطمه خانوم! برو خرمالو بچین، وقتشه

صدای نجمی‌جون وقتی شعر می‌خوندن یا وقتی تیکه می‌انداختن بهم که شدی شیشه نوشابه از لاغری

صدای پرستوها تو پاییز دم غروب

صدای خش‌خش برگ‌ها زیر کفش

خرد شدن چیپس زیر دندون

قرچ کنده شدن ژله از توی کاسه

صدای حرف زدن نوزادها تو چهار ماهگی

اذان ابوزید، ناله تار محمدرضا لطفی

 اس‌ام‌اس واریز پول

سوت قطار به سمت مشهد

صدای آب، آخ صدای آب چه بارون باشه، چه رودخونه و چه دوش حموم.

قشنگ‌ترین صداها وقتیه که صدات کنه به اسم، کسی که دوسش داری، از پشت سرت، پای تلفن، پیغام صوتی واتس‌اپ.

 امان خدایا...

 

 

مردمک‌های بیقرار

 

 

نان سنگک یخ‌زده سق می‌زنم و اشک‌هایم بالش سفت زیر سرم را خیس می‌کند. با خودم فکر می‌کنم ترک دیدار با تراپیست و قرص‌هایش شاید ایده بدی بوده است.

کمرم تیر می‌کشد، پاهایم و سری که دستمالی مترسک‌وار بر آن‌ جا خوش کرده است.

دستم از سردی سنگک یخ می‌کند.

فردا باید پشت میز ویراستاری بنشینم با همین حال خراب، با همین چشمان نم‌دار ولی دلخوشم به اتاق خالی و این‌که مجبور نیستم سر هر حرف پیش‌پا افتاده‌ای بغضم را ببلعم.

در عجبم که دنیا چقدر خالی از آدم بود و نمی‌دانستم...

 

 

دژم

 

تیشرت صورتی را می‌پوشم و می‌خزم روی تخت،

مچاله می‌شوم مثل جنینی که می‌خواهد به مادرش برگردد؛

می‌خواهم برگردم و گمان ببرم تمامی روزهایی که پشت سر گذاشتم خوابی عمیق بوده است.

بومرنگ

 

مریض شدم، الان حدوداً روز ششم است. فکر نمی‌کنم بیماری حسناتی داشته باشد، مدام روی تخت زیر پتو بوده‌ام و ساعاتی که مجبور به ترک آن می‌شوم خیلی خسته‌کننده است برایم. اما خب از حواشی که بخواهم بگویم کاهش وزن ۱.۵کیلویی است و دیگری به محک گذاشته شدن علاقه کسانی که همیشه می‌گویند دوستت دارم.

 

_درست است که و من یتوکل علی الله فهو حسبه، ولی من آدمی عادی و زخم‌خورده هستم خدایا، هستی اما واسطه‌هایت را برایم پررنگ کن.