دستان سرد بابا را گرفته بودم. هر دو سخت می گریستیم و مرد می خواند به عربی.
نگران بابا بودم.
نگران مادر که در خانه چشم به راه بود.
الیس الله بکاف عبده؟ آرامم.آرام...
بگویم خسته ام.اینقدر که دلم می خواهد بگریم.
خسته ام از جمع کردن فرش ها،بلند کردن کمدها،حالم دارد بهم می خورد اینقدر که خم و راست شدم و کارتن ها را بستم.
بگوید حاضرباش ،آمدم دنبالت.
بعد بی احازه مرا بردارد ببرد کنار رودخانه ای و بگوید خود را رها کن....
کتاب هایم را در کارتن می گذارم. لابه لایشان سررسیدهاییست از سال های نه چندان دور. دست خطم بهتر بوده است و نوع نگارشم. اما دردها هرسال شبیه سال قبل و هر سال سخت تر...
تقویم ها را باید دور بریزم.
فصلی که در انتظار آنم، در هیچ تقویمی نیست.
و راست می گویی،خدا می بیند.
در اندوه من
دخترکی کز کرده است
و برای پروانه ای که بی بال
از پیله رها شد
می گرید.
و من امروز شکستم.می شنوی خدا؟؟؟
در حال درست کردن مایه ی کوکو سبزی،مدام به این فکر می کردم که چند تا کارتون دیگر باید به پانزده کارتون بسته بندی شده اضافه کنم تا آماده ی اسباب کشی بشوم.
بعد نگاه کردم به سبزی که زیر دستم داشت با تخم مرغ و آرد و پودر کاکائو ترکیب می شد!!
به جای دارچین ،پودر کاکائو ریخته بودم.خندیدم. گریه ام گرفت...
گاهی هم می شود وسط کلی رنج و غصه،لباس دکلته ی قدیمی را روی تی شرت و شلوار پوشید.دلقک بازی درآورد و کمی خندید...
خسته ام.
آنقدر که چون گنجشکی زخمی
نای بال زدن و رسیدن به لانه دیگر در من نیست .
حتی اگر جوجه ها منتظر باشند.
امروز،پس از چند روز که به یمن حمایت های مامان و بابا استرس نداشتم،بعد از یک تماس تلفنی نه چندان کوتاه اعصابم بهم ریخت.البته کاملا نامحسوس،چون دایم به خودم تلقین می کردم که دون ووری،اوری تینگ ایز اوکی.
اما آن تلفن کذایی اندکی موفق بود و وضعیت گوشم را بهم ریخت.
کلا از ترس آمدن سرگیجه هیچ کار سنگینی نکردم و فقط نشستم جلوی تلویزیون و هی خوردم!!
وقتی عصبی می شومبرعکس خیلی ها،میل به خوردن در من تشدید می شود!
چند روزی بیشتر به روزِ...نمیدانم اسمش را چه بگذارم.بهرحال زندگی جدید من در حال شکل گیریست.
دروغ چرا،نه می ترسم نه نگرانم.و بیشتر از همیشه حضور خدا را حس می کنم.
بعضی ها هم هستند که آدم را انتخاب می کنند برای دوستی به دلایلی خاص.
بعد که ببینند پاسخ گوی نیازشان نیستی ،تو را می فرستند به زباله دانی مغزشان.آنجا که تو و خاطراتت را به فراموشی می سپارند.
این دوستی ها،دوستی نیستند.معامله اند. معامله هایی که بعضا به شکست می رسند. آدم را له می کنند و بدبین به نوع بشر.
دوربین به دست
زانو زدی مقابلم
گفتم سیب و چیلیک...
خیالی نیست، فکرکن چروک های صورتم
از همان سیب ، همان خنده است...
ساعت 9 بود که رسیدیم به دفتر اسناد رسمی. خنک بود.
عقدنامه و شناسنامه ها را از کیفم درآوردم و تحویل دادم . نشستم به انتظار تا کارها انجام شوند.
کارهای اولیه ی یک پایان. پایان دوازده سال بازی تلخ.
زن و شوهر دیروزی، شده ایم خوانده و خواهان امروزی.
ذکر می گفتم و به انعکاس چهره ام در شیشه ی رو به رو خیره شده بودم.
ذکر می گقتم و به فکر فردایی بودم که باید بنگاه به بنگاه دنبال خانه ای بگردم که قرار نیست در آن دیگر کسی فریاد بکشد، بگرید و یا موهایش را تکه تکه کوتاه کند و رنج هایش را قورت بدهد.
من ذکر میگفتم و او تمام هفتاد دقیقه ای که آنجا با فاصله از هم نشسته بودیم با موبایلش ور می رفت.
حالا گوشی به دست هفتاد و دو ساعت آتی را به انتظار اس ام اس دادگاه می گذرانیم. برایمان تعیین می کنند که کدام ناحیه از تهران شاهد صدور حکم جدایی ما خواهد بود...
تمام مدتی که چهارزانو روی صندلی نشسته بودم و به صفحه ی مانیتور خیره بودم،
تمام مدتی که کش چادر اذیتم می کرد و دلم می خواست جرش بدهم،
تمام مدتی که گرسنه بودم و فکر می کردم کاش یکی یک شکلات به من تعارف کند...
نه تمام این مدت به تو یا هیچ آدم دیگری فکر نمی کردم.
فقط مدام این سوال از ذهنم عبور می کرد که:
"من میخواستم عکاس شوم،الان توی این اتاق کوچک روی پشت بام چه غلطی می کنم؟!"
لعنت به جبر روزگار
لعنت به پول
لعنت....
در خواب گنجشکان
در بی روحی درختان
در خاموشی شهر
مرا آراموبی صدا
ببوس...
زن می گریست.
در امتداد اشک هایش
ردپای کدام تصمیم نا به جا
سیاه می شد؟
و آیا جز این بود
که سرنوشت تمامی زنان دنیا
با اشکی مدام
گره خورده است؟!
۱۷بهمن۹۳