چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
بایگانی
نویسندگان

۲۷۹ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است

Those three little words


دیر جریان داستان پست چی چیستا یثربی را فهمیدم. دو قسمت مانده بود به انتهای ماجرا.شروع کردم به خواندن از قسمت به گمانم بیست و پنج. کاری ندارم به قصه و حجم انبوهی از حسرت و درد که منتقل می کرد. در من چیزی زنده شد.

زمانی به واسطه زندگی خارج از ایران، عادت به نامه نویسی داشتم. نامه ها معمولا با چیزی همراه می شد. حتی با چند گلبرگ.
انگار روح آدمی بود که در خطوط حلول می کرد. تمامی حس و حال نویسنده منتقل می شد به گیرنده ی نامه.
وقت نوشتن، گریسته یا از گفتن خاطره ای مشترک، لحظاتی مداد را رها کرده و بلند بلند قه قهه زده است.
می توانستی وقت دلتنگی نامه ها را دوباره خوانی کنی. روی کلمات دست بکشی. کاغذ را ببویی و ...
حالا اگر بحث انرژی یا سیگنال های انسانی درست باشد تکلیف پست چی نامه ها چه می شود.
نامه های درون شهری که پست چی محله ای داشت، روزی چندبار باید درد جابه جا می کرد? روزی چند بار خبر خوش?

زندگی با طعمی شور


ده روز. ده روز سخت. و باور نمی کنم چطور این روزهای تلخ توانستم بی حضور کلمات دوام بیاورم...

وقتی اطرافم را خلوت کردم انگار کن چشمانم بازتر شد چیزهایی دیدم که دراین عمر طولانی به بودنشان باور نداشتم. گوشم صداهایی شنید که وجودشان برایم باورپذیر نبود. تجربه هایی دردناک و آدم چه کند وقتی در دنیایی گرفتار است که گاه گریزی ندارد جز همنیشنی با صبر و ماندن در سکوت.
و فکر کن چه رنج آور است کلمات را کشتن...

چیزی شبیه...



به رقص دود نگاه می کنم.به پیچ و تابش، به دلفربیش. نمی گذارم تمام شود، یکی بعد از دیگری...

از صبح از زیر پتو در نیامده ام. آشفته ام.
خسته ام. خسته از متهم کردن، خسته از متهم شدن.
دل آزار از خواستن، از خواسته شدن.
انگار از خودی فرار می کنم که اصلا به یاد ندارم چگونه بود.
چند صباحی اینجا و تمام فضای مجازی را ترک می کنم.
باید به سکوت گوش دهم، صدای خدا...
بدرود.نقطه.

پ.هیچگونه وسیله ی ارتباطی مجازی نخواهم داشت. ارتباط با من فقط از طریق تلفن و برای دوستان نزدیک خواهد بود.
یا حق.

ویران است


خانم ها معمولا وقتی ناراحت اند، دلگیرند و یا حتی عصبانی

انرژی منفی شان را به خیال خود با تمیز کردن، شستن و سابیدن خانه ،خالی می کنند.

وقتی جای بلند و دنجی نیست که غروب سه شنبه بروم و فریاد بزنم در حد پاره شدن حنجره ام، منم می شوم از همان دست خانم ها.

بی خوابی دیشب و خستگی شدید را می اندازم روی شانه هایم و هی اسپری می زنم به یخچال، ماکروویو، روی کابینت ها...

انگار چشم هایم حساسیت دارند به بوی تمیزی.

دلم عدسی میخاد با دستای تو


باز شب.

باز نیستی.

سرده. حتی با پتوی جدیدی که امروز خریدم. حتی با درجه ی 70 پکیج. سرده...

از جاده های بسته بیزارم

 مرا ببخش آقای رئیس که پنج دقیقه دیر رسیدم. در ترافیک لبخند زدن به آدم های بی چتر مانده بودم. در خیسی عکاسی های هول هولکی از قطرات. مرا ببخش رئیس که دلم پنج دقیقه بیشتر پاچه های نمدار شلوارم را می خواست...


پ.منتظر پشت در انتشارات تا کلیددار بیاید.

لطفا زنده بمان




,مهمونیه،خونه ی مادر بزرگه. 

دایجون مامان دعا کمیل می خونن. بعضیا گریه میکنن، بعضیا فینشونو بالا می کشن. اون یکی دایجون مامان که از شدت بیماری شدن پوست و استخوان، نشسته به خواب رفتن.
من دعا نمی خونم اما به قول تو چشمام اینطوریه، خیسه. به آرزویی که داری، فکر می کنم و به قدم هایی که باید به عقب بردارم.
مثل فیلمی که 2xمیزنن عقب. 
باید یاد بگیرم تماشا کردنو...
سخته، پیر شدم و دیرفهم.

می گذرد...


آدم کار گروهی نیستم. اذیت می شوم. نه اینکه بقیه بد باشند، نه. تحملم کم شده است.

بوی آدم ها اذیتم می کند.

صدای بلندشان اذیتم می کند.

خنده های بی دلیلشان، ریاست بازی که انگار در خون همه هست جر آنکه باید...

خودخواهم، مغرور و انسان گریز.

دلم می سوزد برای اطرافیانم.

می شود مرا بدزدی؟!

محمود معالج



کلاس تمام شده بود.

ایستاده بودم به حرف زدن با استادی که فقط بوی محبت می دهد.

گفتم: استاد، جمجمه ی مرا نخواندید.

عینکش را به چشم زد،جلوتر آمد و‌نگاهی به صورتم انداخت.

"شما عصبانی می شوید. خیلی. اما می ریزید توی دلتان. بعد مریض می شوید. جایی از بدنتان درد می گیرد. عصبانی نشوید. ارزش ندارد."

لبخند می زنم. ادامه می دهد.

"خیلی مهربانید اما اگر کسی آزارتان دهد در دلتان می ماند. خب بگذرید، ببخشید. مهم نیست که."

باز لبخند می زنم اما تلخ...

نسکافه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تشنه ام


آخرش چی میشه؟خب معلومه که مرگ آخرشه، قبل از آخرش چی میشه؟!

زندگیم شده عین زندگی یه ربات با این تفاوت که رباته لبخندم میزنه، بقیه رو هم اذیت می کنه.

اما همین.

انگار دارم به همین زودی دچار روزمرگی میشم.

چی کار کنم؟!!

یه وقتی فک‌ می کردم، شاید بتونم راهمو تو عکاسی پیدا کنم. فک می کردم یه روزی یه شات می زنم که هیشکی تو دنیا نزده. یه صحنه رو ثبت می کنم که همه چارشاخ بمونن! حالا هفته ای یبار دستم میخوره به ژیا-دوربینم- اونم نه قاطی مردم. نه یه جای خاص.
یه زمانی هم فک میکردم میشه نوشتنمو پرورش بدم. میشه...
قبل ترشم فکر نقاشی بودم، فکر زدن یه گالری، یه سبک جدید.
حالا اما عمرا به هیچی فک نمی کنم.
شایدم عجولم. اما نه، پیر دارم میشم و خنگ و دیگه نمیدونم اصلا استعدادی دارم یا نه...

زخم های تنم را یواش می بوسی؟



چیزهایی هست که نمی توان تغییر داد، که همیشه با آدمی اند. سایه شان بر دوش سنگینی می کنند. خسته می کنند، فرسوده می کنند.

مثل گذشته.

حالا یادت چون خنکای اول صبح پاییز بیاید و نوازشی دهد و برود. چه فرق می کند. نسیم می گذرد...

یه چیز بی ربط بگو بخندیم!


خودکار به دست می گیرد و شروع می کند به پرسیدن.

می پرسد و یادداشت می کند. هراز گاهی هم چنگالش را در ظرف میوه اش فرو‌می بردو از میوه های متنوع و تکه تکه شده به سمت دهانش می برد.

تمامی گفت و‌گو بیست دقیقه هم به درازا نمی کشد.

مدام لبخند می زند، ابرو بالا می اندازد و می گوید: تو خیلی خوبی! خانه که داری، شغل مناسب و در دلت راضی هستی از اوضاع. حالا اگر هر روز چند قطره اشک هم بریزی مگر چه می شود؟!

می گوید تو جنگیده ای مدت ها و طبیعی است که الان خسته باشی. از خودت توقع زیادی نداشته باش. که این اوضاع حداقل تا شش ماه طول می کشد.

شش را می کشم و می گویم: شش ماه؟!

می گوید: حداقل.

باز تاکید می کند که فاطمه، تو خیلی خوبی!

و هر دو می خندیم.

آخر هم سه نوع قرص و‌به امید دیداری برای یک ماه بعد.                        

همه کس، هیچ کس



صبح باشد

در پاییزی که بوی باران نمی دهد،

در را باز کنم به سمت روزی کاری

و یک پاکت خرمالو قبل از رسیدن به مغازه ها، پشت در انتظارم را بکشد...   

خرمالوهای سبز،گس و من حریصانه گازشان بزنم و آنقدر دهانم جمع شود که تو  قطره قطره از چشمانم سَر بروی.                                                           

بی آنکه لحظه ای فکر کنم حتی نمی دانستی خرمالو‌ زمین را برایم بهشت می کند و چه باور احمقانه ای که تو سفیر شادی صبحگاهی من باشی.

اما، دلخوشم به ساختنت...


پای زاپاس



راه پیمایی صبح تا شب آخر هفته، ترتیب پاهایم را داده است.

 اینقدر که امروز رفت و برگشت به محل کارم به مدد تاکسی بود و الان چنان کوفته و دردناک شده اند که اگر فرشته ای پیدا می شد برای ماساژ آنها، بدون فکر به عواقبش و لرزیدن پایه های عبودیتم، می سپردمشان به دستان او و به خواب می رفتم...

ای نَفَست شرح پریشانی من...


از آنجایی که این صفحه فقط شامل آه و ناله های من بوده است بر خود لازم می دانم اعلام دارم که،

امروز روز خوبی بود.

گرچه بسیار خسته ام و این خستگی تا فرداشب ادامه خواهد داشت به جهت انبوه کارهایی که بر من نازک نارنجی کار نکرده، واجب شده است، اما...

خوب بود. تازه انگار دارم‌ می فهمم کجا در حال کار کردن هستم. جدای کارهای مالی(که از انجامش بیزارم) سر و کله زدن با آدم ها برای تولید یک کتاب بسیار جذاب است.

تجربه ی رفتن به جاهایی که نرفته بودم مثل چاپ خانه و صحافی، شنیدن صداهایی که نشنیده بودم و حس کردن بوهای جدید برای منی که بسی فضولم، هیجان انگیز است.

بماند که هنوز چشم هایم مدام سوژه ی عکاسی پیدا می کند و حسرت عمیقی گوشه ی دلم جا خوش کرده است.

داخل صحافی بیشتر از اینکه حواسم به صدای رییس و اقای صحاف باشد، چشمانم کادر بندی می کرد و چیلیک...

آی آخر هفته، بیا بغلم کن...


پ.تصویر،زیر زمین،در یک صحافی قدیمی.

*جناب شعرهای من،حواست هست دلتنگم؟!


از وقتی حرف های مردم برایم چندان اهمیتی ندارند، راه رفتن در خیابان ها برایم دوست داشتنی تر شده. اوایل مامان می گفت این ریختی که میری و میای آبروی ما رو می بری، چادر سر نکردن در این محله یک جورهایی شکستن تابو ست. و من شکستمش. گوش کردم، اصلا صدای بلندی نداشت چه برسد به گوشخراش!

مردم عادت دارند پشت سر آدم هایی که شبیه آنها نیستند حرف بزنند‌. چه اهمیتی دارد. به قول شاملوجان، آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند.

حالا من راحت قدم می زنم.بدون آنکه لب هایم را بپوشانم یا سرم را به زیر بیندازم.

پاییز است و‌ من لااقل از دیدن ابرهای پاره پاره که، می توانم کیفور شوم و هی زیر لب زمزمه کنم ” ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم“.


خیلی خسته ام، و‌منتظر پایان این هفته.


*ندانم

نگاهم کن، گرم می شوم



رییس جمهور پای پله های هواپیما،به سمت فرنگ، دو بار گفت دستور داده ام به وزیر خارجه،دستور داده ام به فلانی...

جریان رسیدگی به فاجعه ی منا بود.

حالت تهوع بهم دست داد. فقط یک اسم ”رییس جمهور“،باعث می شود اینقدر تحقیر آمیز نسبت به بقیه صحبت کند.

من یک‌ کارمند عادیه عادی. رییس، امروز چند بار صدایم‌کرد و‌چیزهایی خواست. هر بار، اینطور حرفش را شروع می کرد:

خانم س... یک زحمتی برای شما دارم....



تفاوت در استفاده از کلمات است. خیلی ساده،خیلی ساده.



حدود ده سال پیش شاید، عادت داشتم از حمام که بیرون می آیم، همانطور حوله پیچ ولو شوم روی تخت. در حالیتی خلسه وار و یخ کرده به خواب روم.

امشب ناخواسته همان تجربه ها تکرار شد. با صدای تلفن از خواب پریدم. همه جا تاریک بود. چند لحظه ای طول کشید تا متوجه شوم در چه حالی هستم.

کاش موهای خیسم ...

کاش صورت یخ کرده ام...

هیچی.

*کاش با ″مِهر″ تو مُهری بخورد پاییزم..



بعضی روزها حس می کنم کوله ام خیلی سنگین شده است.

مثل امروز که داشتم‌ سلانه سلانه به سمت خانه می رفتم. خانمی که در دو قدمی من بود، کم کم اینقدر دور شد که چشمانم دیگر نمی دیدش.

انگار یک نفر نشسته بود توی کوله پشتی ام!!

خسته ام.

دلم می خواهد بروم‌ سینما و درتاریکی آنجا دو ساعت بخوابم!     

تابستان تمام شد...


*.چکامه کریمی