درد دارم، شاید باید بروم دکتر،اما...
بگویم چه؟ که دکتر، من ساعت ها می نشینم و به حرف هایی که دلم می خواهد بگویم و هرگز نمی توانم به زبانبیاورم فکر می کنم و بعد تمامی بدنم تیر می کشد و زجه هایم را خفه می کنم در اعماق وجودم؟؟!!
*.آسمان بی ابر
مرد دهه ی ششم زندگی،تنها دور میزی دونفره نشسته ، با کتابی به قطر نمی دانم پنج یا شش انگشت یا بیشتر. غرق افکارش به میز خیره شده است.
آن سوی کافه، درست کنج جنوبی، مرد دهه ی چهارم زندگی، خودکار به دست، تند تند می نویسد. گاهی سربلند می کند و به اطراف خیره می شود. نگاهش پر از هیچ، انگار کن در همان نوشته هایش باقی مانده است . کنار بار کافه، دوپسر در دهه ی سوم زندگی خود سیگار دود می کنند، با حس شیک پوشی ناشی از کت و شلوارهایشان، آرام باهم مشغول گپ زدن هستند.
این کافه چقدر بوی آرزوهای معلق در هوا می دهد...
وقتی خدا پنج شنبه را آفرید، برنامه اش برای بنده ها این بود که بعد ازهفته ی کاری، این روز را راحت بخوابند. بعد بروند خریدهای منزل
بکنند و کارهای عقب مانده.
آنوقت جمعه ،قبل از طلوع خورشید، بزنند به دل طبیعت و از صدای آب و جیغ پرنده ها و چه و چه لذت ببرند.
جمعه بشود روز بی خیالی.
حالا اگر پنج شنبه روزی باشد مثل چهارشنبه، آنوقت جمعه می شود پنج شنبه و بعد...
طفلک روز بی خیالی حذف می شود!
خدایا، ما را ببخش که در برنامه ی تمیز و قشنگت دست بردیم!
به بچه گربه ها صبحانه دادم. شاید اصلا خلقت من برای همین یک روز بوده باشد. برای بچه گربه های گرسنه.
و چطور می شود خدایی که این چهار موجود دوست داشتنی نحیف را فراموش نکرده است، مرا تنها بگذارد.
برای بار دوم ماندم پشت درهای بسته انتشارات. خوشبختانه در ورودی پایین باز بود. رفتم بالا و کنار پنجره نشستم. هدفون را گوشم بیرون کشیدم و شروع کردم با بادبزن بنفشم به بادزدن. سرم را به پنجره تکیه دادم و چشمانم را بستم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم. به صدای رفت و آمد بادبزن گوش دادم. نمی توانستم متمرکز شوم. به قطره های عرق که از گردنم به سمت سینه ام سر می خوردند فکر کردم.باد به آنها می خورد و خنکم می کرد.
حس خوش آیندی است اینکه بنشینی و فارغ از هرچیزی به خودت متمرکز شوی.
صدای موتوری آمد. سرم را از پنجره بیرون بردم، یعنی ممکن بود رییس امروز زود آمده باشد؟!
همسایه ی روبه رویی با نان تازه از موتورش پیاده شد.
گوش راستم صدای زودپز می داد.گیج از بی خوابی دیشب، فکرم را رها کردم. باید فردا برای چهاربچه گربه ی گرسنه ای که رو به روی وزارت ارشاد به دنبالم دویدند چیزی بیاورم.
بیست دقیقه از هشت گذشته بود که در به مدد آمدن خانم...باز شد.
بلند شدم از لبه ی پنجره،سرم گیج رفت. راهم را از میان کارتن های کتاب...
چقدر حرف بیخود زدم.
صبح شد، آمدم. عصر می شود، برمی گردم.نقطه. تمام.
پ.دیشب جایی خواندم:
وقت کم بود و
حرف بسیار.
بوسیدمش.
به طرز عجیبی خسته ام.
چشمانم را با خستگی باز می کنم صبح ها،با بی حوصلگی از خانه بیرون می زنم. پشت میز، خیره می شوم به مونیتور و اشک هایم را که بی اجازه سرازیر می شوند پنهان می کنم.
خسته تر از صبح به خانه برمی گردم. تا شب بزور سرپا می مانم و باز. ..
امان از کابوس های شبانه، بی خوابی ها و تمرکزی که دیگر ندارم.
دستم به نوشتن نمی رود. چشمانم برای خواندن یاریم نمی کنند و آنقدر دیوانه شده ام که تحمل عزیزانم را هم ندارم.
مامان به طعنه می گویند مال غذا نخوردنت است.
و من خوشبینانه،احمقانه یا هرچیزی، قبول می کنم.
انگار مرگ را میبینم که دست بر شانه ام انداخته است.تحمل سنگینی وزنش در من نیست.
دلتنگم...
تماس گرفت.خبرو تازه شنیده و شوکه شده بود.گریه کرد و نمی دونست چقدر داره رنجم میده.
آدم ها با دوست داشتن هاشون،با نگرانی هاشون آزار میدن.به خیال خودشون حق دارن اما...
آدم ها به چیزهایی که سال ها از بقیه دیدن،عادت کردن.و یک تغییر ناگهانی-به زعم اونها،ناگهانی-براشون سنگین و غیرقابل قبوله.
عادت های لعنتی،فسیل می کنه. و ما ذره ذره این فسیل بودن،این فرسایشو قبول می کنیم.
حتی جرأت نداریم به چیز دیگه ای فکر کنیم. که آیا زندگی ینی ادامه دادن یک روند تکراری؟که نمیشه بهتر شد،بهتر پیش رفت؟
آخ،که کاش کمی جسارت بیشتری داشتیم...
اول که اینترنت آمد و ایمیل. لذت نامه نوشتن را از ما گرفتند.
بعد یاهومسنجر،وایبر و واتس اپ. حالا هم که تلگرام مد شده است و لذت رفرش کردن ایمیل را از ما دریغ کردند.
ای تف.
والسلام.
بعد از جنگوجدل ذهنی چند ساعته،چه چیزی می توانستمرا از فکر واندوه ماندگار نبودن فانتزی های ذهنی بیرون بیاورد؟
خیلی چیزها. شاید راندن با سرعت دیوانه وار و جیغ هایی که ازاعماق درونم رها می شد. شاید پریدن از ارتفاع جوری که درد پا امانم را ببرد. آب بازی با بچه ها کنار حوضی قدیمی، خوردن لورازپام و خواب چند ساعته...
این آخری ایده ی افتضاحی بود.
راحت ترین ودم دست ترین راه فرار،شروع مجدد یوگا بود.
روز اول.
بدنم خشک شده و انرژی که از من گرفت و عرقی که جاری شد،آرامش دردناکی در پی داشت...
بالاخره مامان موفق شدند و قوطی رنگ را روی سرم خالی کردند. به گمانم جماعتی را شاد کردند!
امروز پشیمان شدم موهایم را کوتاه کنم.
**یک چیزی هست که فکر می کنم خیلی ها را رنج می دهد. اینکه اعتراف کنی کسی را دوست داری ، نفهمد یا نخواهد بفهمد و بعد، تمام غرورت نابود شود...
گاهی هم می شود وسط کلی رنج و غصه،لباس دکلته ی قدیمی را روی تی شرت و شلوار پوشید.دلقک بازی درآورد و کمی خندید...
امروز،پس از چند روز که به یمن حمایت های مامان و بابا استرس نداشتم،بعد از یک تماس تلفنی نه چندان کوتاه اعصابم بهم ریخت.البته کاملا نامحسوس،چون دایم به خودم تلقین می کردم که دون ووری،اوری تینگ ایز اوکی.
اما آن تلفن کذایی اندکی موفق بود و وضعیت گوشم را بهم ریخت.
کلا از ترس آمدن سرگیجه هیچ کار سنگینی نکردم و فقط نشستم جلوی تلویزیون و هی خوردم!!
وقتی عصبی می شومبرعکس خیلی ها،میل به خوردن در من تشدید می شود!
چند روزی بیشتر به روزِ...نمیدانم اسمش را چه بگذارم.بهرحال زندگی جدید من در حال شکل گیریست.
دروغ چرا،نه می ترسم نه نگرانم.و بیشتر از همیشه حضور خدا را حس می کنم.
بعضی ها هم هستند که آدم را انتخاب می کنند برای دوستی به دلایلی خاص.
بعد که ببینند پاسخ گوی نیازشان نیستی ،تو را می فرستند به زباله دانی مغزشان.آنجا که تو و خاطراتت را به فراموشی می سپارند.
این دوستی ها،دوستی نیستند.معامله اند. معامله هایی که بعضا به شکست می رسند. آدم را له می کنند و بدبین به نوع بشر.
شروع روز با اتفاقات بدی همراه بود.
نمی دانم اهل خرافات بودن یعنی باور هر اتفاقی نشانه ی چیزیست یا خیر.یا اصلا باور داشتن یا نداشتن چه توفیری در اصل ماجرا دارد.
هنوز توی رختخواب بودم که تودهنی دردناکی حواله ام شد. چنان شدید بود که بینی ام بی حس شد و با تمام غروری که داشتم نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
از اتاق به اشپزخانه رفتم.پنجره ی کوچکی آنجاست رو به دالان باریکی که سقفش توری ضخیمی است.
نگاهم که به سمت بالا رفت،جنازه ی پرنده ی کوچیکی را دیدم که افتاده بود روی آن.
انگار کسی به دلم چنگ زد.خدایا این نشانه ی دوم است.
برگشتم به هال تا دوربینم را بردارم. در لنز را که برداشتم خورده شیشه ها ریخت بیرون.فیلتر دوربین شکسته بود!
امیدوارم با همین سه پیش آمد،اتفاقات تلخ امروز تمام شوند.
پ.تحمل روزهای باقی مانده ی زندگی در این خانه خیلی سخت شده است اما وقتی بابا مرا صدا می زنند و مطمینم می کنند که تنها نیستم، انگار درهای بهشت به روی ام گشوده می شوند...
خدارا شاکرم که شنوایی گوش راستم را هر از گاهی می گیرد.
حالا هربار که صدایت را روی سرم خراب کنی، میگذارمش روی بالشت، به پهلوی چپ دراز می کشم و دنیایم زیباترمی شود.