ای نَفَست شرح پریشانی من...
- چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۶ ب.ظ
از آنجایی که این صفحه فقط شامل آه و ناله های من بوده است بر خود لازم می دانم اعلام دارم که،
امروز روز خوبی بود.
گرچه بسیار خسته ام و این خستگی تا فرداشب ادامه خواهد داشت به جهت انبوه کارهایی که بر من نازک نارنجی کار نکرده، واجب شده است، اما...
خوب بود. تازه انگار دارم می فهمم کجا در حال کار کردن هستم. جدای کارهای مالی(که از انجامش بیزارم) سر و کله زدن با آدم ها برای تولید یک کتاب بسیار جذاب است.
تجربه ی رفتن به جاهایی که نرفته بودم مثل چاپ خانه و صحافی، شنیدن صداهایی که نشنیده بودم و حس کردن بوهای جدید برای منی که بسی فضولم، هیجان انگیز است.
بماند که هنوز چشم هایم مدام سوژه ی عکاسی پیدا می کند و حسرت عمیقی گوشه ی دلم جا خوش کرده است.
داخل صحافی بیشتر از اینکه حواسم به صدای رییس و اقای صحاف باشد، چشمانم کادر بندی می کرد و چیلیک...
آی آخر هفته، بیا بغلم کن...
پ.تصویر،زیر زمین،در یک صحافی قدیمی.
- ۹۴/۰۷/۰۸