حلوا درست کردن یعنی دور همی سر قابلمه.
آخرش چی میشه؟خب معلومه که مرگ آخرشه، قبل از آخرش چی میشه؟!
زندگیم شده عین زندگی یه ربات با این تفاوت که رباته لبخندم میزنه، بقیه رو هم اذیت می کنه.
اما همین.
انگار دارم به همین زودی دچار روزمرگی میشم.
چی کار کنم؟!!
مرد دهه ی ششم زندگی،تنها دور میزی دونفره نشسته ، با کتابی به قطر نمی دانم پنج یا شش انگشت یا بیشتر. غرق افکارش به میز خیره شده است.
آن سوی کافه، درست کنج جنوبی، مرد دهه ی چهارم زندگی، خودکار به دست، تند تند می نویسد. گاهی سربلند می کند و به اطراف خیره می شود. نگاهش پر از هیچ، انگار کن در همان نوشته هایش باقی مانده است . کنار بار کافه، دوپسر در دهه ی سوم زندگی خود سیگار دود می کنند، با حس شیک پوشی ناشی از کت و شلوارهایشان، آرام باهم مشغول گپ زدن هستند.
این کافه چقدر بوی آرزوهای معلق در هوا می دهد...
بوی کرفس خیس،یعنی مامان.
صبح جمعه باشد، مامان پای تلفن صدایم را بشنود که از کی بیدارم اما هنوز زیر پتو. که یخچالم باید پر شود اما پاهایم توان خرید رفتن ندارند. و بعد از ساعتی، مامان فرشته گون با دستانی پر ،پشت در خانه ظاهر شود. خریدها را بگذارد روی کابینت و بگوید گلابی اش هدیه است، که یعنی پولش را ندهم. و من چقدر دلم می خواهد از خنده ریسه بروم اما...
خنده هایم گم شده اند مامان. دلم می خواهد نگران فشار خونت نباشم، سرم را بگذارم روی پایت و یک دل سیر بگریم. که وقتی می گویی چرا زیر چشمانت اینقدر سیاهند،نگویم چشمانم را مالیده ام و ریمل بی ادب پخش شده است آنجا.
اشک های نمی دانم چرا، که همه چیز خوب است، که نگران پول گلابی نیستم. که نمی دانم چه مرگم است...
مامان. نگران شب های جمعه و برگشتنم در تاریکی شب به خانه نباش. من فقط خودم را میان هیاهوی مردم گم می کنم و بعد از خستگی مثل دخترهای خوب به خانه برمی گردم.
مامان، نترس...
تو که هستی
خیلی چیزهای بد دیده نمی شوند،خیلی چیزهای نه چندان بدم دیگر چندان بد دیده نمی شوند.
تو از من هیچ نمی خواهی.
با من یوگا می کنی تا آنجا که سینه ات تیر می کشد.
با من کاپوچینو میخوری به جای شام.
کنارممی نشینی و دوساعت فیلم غم انگیزو اعصاب خوردکن میبینی به جای طنز قندون جهیزیه.
جوجوی من بمون ،که تو ملکه ی زیبای جهان منی ...
پ. عشق طنزی تلخ است که تمام عمر خود دستدر گریبان ما ،دست وپا می زند برای اثبات وجودش.