چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

Sweet home

گوشه ی دنج خانه کوچک من...

منظره ی خانه ی قدیمی و خرابه ای که دوستش دارم.

آن معماری اندرونی و بیرونی که فریاد می زند و مرا می خواند.چه اندازه حریصم برای بالا رفتن از دیوارهایش و دل دادن به تک تک آجرها و گذراندن ساعاتی با دوربین در آنجا.

بیا برایم قلاب بگیر،بیا شیطنت کنیم...

و شب تمام می شود


چه اندازه دلتنگت نخواهم شد...

خاطرات حَوّا





و دیگر هیچ...

*احساس می کنم که خودم نیستم دگر


همیشه به این صحنه ی تکراری فیلم ها می خندیدم.

با خودم‌می گفتم مگر می شود خاطرات را با پاره کردن عکس ها از بین برد؟!

سرنوشت بعضی از عکس ها هم ناگزیر همین می شود.

عکس های طفلکی...


*عنوان:مهدی موسوی


گذر زمان




و کلاه ها

شهادت می دهند...

اتوبوس نوشت۱




دستانت را به آب مسپار، 

سرد و است و من

ماهی بازیگوشی که

از لابه لای انگشتانت سُر می خورد و به خاک می غلطد..‌.



قدم هایم را به خاطر بسپار

 

 

ساعت 9 بود که رسیدیم به دفتر اسناد رسمی. خنک بود.

عقدنامه و شناسنامه ها را از کیفم درآوردم و تحویل دادم . نشستم به انتظار تا کارها انجام شوند.

کارهای اولیه ی یک پایان. پایان دوازده سال بازی تلخ.

زن و شوهر دیروزی، شده ایم خوانده و خواهان امروزی.

ذکر می گفتم و به انعکاس چهره ام در شیشه ی رو به رو خیره شده بودم.

 ذکر می گقتم و به فکر فردایی بودم که باید بنگاه به بنگاه دنبال خانه ای بگردم که قرار نیست در آن دیگر کسی فریاد بکشد، بگرید و یا موهایش را تکه تکه کوتاه کند و رنج هایش را قورت بدهد.

من ذکر میگفتم و او تمام هفتاد دقیقه ای که آنجا با فاصله از هم نشسته بودیم با موبایلش ور می رفت.

حالا گوشی به دست هفتاد و دو ساعت آتی را به انتظار اس ام اس دادگاه می گذرانیم. برایمان تعیین می کنند که کدام ناحیه از تهران شاهد صدور حکم جدایی ما خواهد بود...

 

 

سبحانک یا مغیث







 

شروع روز با اتفاقات بدی همراه بود.

نمی دانم اهل خرافات بودن یعنی باور هر اتفاقی نشانه ی چیزیست یا خیر.یا اصلا باور داشتن یا نداشتن چه توفیری در اصل ماجرا دارد.

هنوز توی رختخواب بودم که تودهنی دردناکی حواله ام شد. چنان شدید بود که بینی ام بی حس شد و با تمام غروری که داشتم نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.


از اتاق به اشپزخانه رفتم.پنجره ی کوچکی آنجاست رو به دالان باریکی که سقفش توری ضخیمی است.

نگاهم که به سمت بالا رفت،جنازه ی پرنده ی کوچیکی را دیدم که افتاده بود روی آن.

انگار کسی به دلم چنگ زد.خدایا این نشانه ی دوم است.

برگشتم به هال تا دوربینم را بردارم. در لنز را که برداشتم خورده شیشه ها ریخت بیرون.فیلتر دوربین شکسته بود!

امیدوارم با همین سه پیش آمد،اتفاقات تلخ امروز تمام شوند.


پ.تحمل روزهای باقی مانده ی زندگی در این خانه خیلی سخت شده است اما وقتی بابا مرا صدا می زنند و مطمینم می کنند که تنها نیستم، انگار درهای بهشت به روی ام گشوده می شوند...

لا حول و لاقوة الا بالله


می خواهم قوی باشم و امیدوار اما،

با طعنه ها و کنایه های اطرافیان چه کنم؟

با شغل هیجان انگیز اما کم درآمد، با گرمای هوا و سرگیجه ها، با قلبم که برای تپیدن عجله دارد...

*تو می خندی و من بدجور میلم می کشد سیگار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید