چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۲۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

وقتی انگشتات نباشه،مو...



هر شب می بافتم و هر صبح بازش می کردم. دیگر نیازی به شانه کردن نبود. اما امروز صبح با آرامش شانه زدم. انگار یک جور وداع باشد.
خودم را در آیینه نگاه کردم. موهای کوتاه، ناخن های از ته گرفته شده، فقط یک اسب می خواهم...
پ.برنج تمام شده بود. پنج کیلو خریدم، پرسیدم سنگین نیست? برش داشتم و راه افتادم.
سنگین بود. اشک ها آمدند باز. چقدر بیشعورند و وقت نشناس.
هر وقت دستم سنگین می شود، یادم می افتد من یک زن هستم و بعد می آیند. 
پررو می شوم. با همان بار سنگین می روم و نان روغنی می خرم. باید خوشمزه باشد، باید بند بیایند این قطره های احمق.
می رسم خانه ام. قیمه حاضر است با ظرف سالاد و گرسنگی من. می خندم. مامان می خندد و می گوید مبارک باشد اما سشوار ساده می کشید بهتر می شد. می دانم در دلش می گوید وحشی شده ای...


ذره ذره کم میشم،گم میشم.



انگار اصلا نیستی...

دنبال یک عکس خوب می گشتم. 

همه جا هستی، هیچ جا نیستی.

دلم تنگ شد،خیلی.


پ...

این فصلِ با تو بودن و دور از تو بودن است...


محمد_شفاعتی_فر

صبح و من هنوز زنده ام


نم نم گاه گاه بارانی

بر کویری تب دار.
*"سرگشته ی کدام دریایی
 که دیرزمانیست"
 خشکسالی
حکم می راند.

*اصلاح از شاعری مهربان

سال هاست ساعت نمی بندم


"در دنیای تو ساعت چند است?"

یک عاشقانه ی بشدت آرام.
فیلمی که می خواستم با تو ببینم.
نبودی، تقدیر این بود.

دلتو بزارجا دلم لعنتی


بعضی سلام ها هستند که از همان اول بوی خداحفظی می دهند.

امان از آن سلام ها...

رستاخیز



صبح ایستاده بودم جلوی آیینه. کرم را برداشتم و مالیدم روی صورتم. چرا صورتم سبز شد?! به جای کرم مرطوب کننده، خمیر دندان مالیده بودم.

از در قدس وارد دانشگاه شدم. قدم زنان به طرف کلاس میرفتم به خیال خودم که متوجه شدم جلوی در 16آذر سر درآورده ام.
بیست دقیقه ست یک فیلم آمریکایی پلی کرده ام که جمعا شاید حواسم به سه دقیقه آن بود.
بعضی روزها انگار همه چیز هجوم می آورند که آدم را له کنند.
قلبم می دود...

*امشب به سیل اشک ره خواب می زنم


جوانه ای سر زد از خاک؛

درختی از ریشه کنده شد تا آفتاب
بی واسطه
بی حریم
بر برگ های نورسته، بتابد...

*حافظ جان

شاید این بار در چشمانم خیره شدی و...



برای خداحافظی که می آیی

لطفی کن و پیرهن چهارخانه نپوش.
جنون است دیگر؛ پا می گذارم در یکی از خانه ها و دیگر گریزی از من نیست.

*با تو مرگ و بدون تو مرگ است



خوشحال نبود، اما وانمود می کرد که هست.  تمام مدتی که آسمان و ریسمان برایش می بافت، قلبش به شدت می تپید. صورتش خیس بود و دهانش خشک.

انگار حکم قتل خود را به دست خود امضا می کرد...


*آخرم را
شنیده ای اما...
در دلت هیچ التهابی نیست
با تو مرگ و
بدون تو مرگ است...
عشق را هیچ انتخابی نیست!
ع.آذر