در ترافیک صیاد شیرازی، پشت چراغ خطر میدان سپاه گیر کرده بودم، نزدیک ۲۵ دقیقه شده بود. راننده پراید جلویی سیگار میکشید و هر از گاهی نیم نگاهی به آیینه بغلش میانداخت. سیگار میکشید و دودش را در هوای آلوده تهران رها میکرد. دود میرقصید و به سرعت میمرد. هوس کردم، هوس همین بازی با دود بیآنکه ذرهای از آن را فرو دهم. ناگهان حس کردم دلم مچاله شد، بغضی آمد و نشست در گلویم، نه بیرون میآمد و نه فرو میرفت. دستم را گذاشتم روی سینهام و فشردم، آنجا که قلبم به آهستگی میزد، صدایش را نمیشنیدم.
سعی کردم دلیلی پیدا کنم برای این حال گهمرغی. ترافیک؟ خستگی؟ تنهایی؟هوای آلوده؟ امآرآی فرودین سال بعد؟
و فروردین...
چراغ سبز شد، رها کردم و رفتم.
نمیدانم رویابافی سن و سال میشناسد یا نه ولی من دیگر رویاهایم را زندگی نمیکنم. من در حال گلاویز شدن با واقعیتهای تلخ زندگیام هستم و باید دیگر صبحها دنبال عشقی که نیست چشم نگردانم. باید لووتیروکسینم را بخورم، مسواک بزنم و یکی یکی با چالشهای روز خود رودررو شوم و آنقدر "من" را درگیر این مسائل نگه دارم که فراموش کنم تکهای از جان و روحم هرگز به این کالبد سیاه باز نخواهد گشت.
"حمله کردند قشونی که مسلح به غمند" یا به عبارت سادهتر pms موقعی شدت میگیرد که میگویی دوستت دارم و در پاسخ میشنوی که مطمئن نیستم دوستم داشته باشی!
پ. دور دوم چهاردهمین انتخابات ریاست جمهوری است و من نگران رقم خوردن ۱۳۸۸ای دیگر.
۱. حدود دو ماهی میشود که فراتر از توانم استرس داشتهام و قوی ماندهام. فکر میکنم آدمی مثل من هم حقش است کسی برایش باشد که دل به دلش دهد، دردش را بفهمد و پابهپایش غصه بخورد حتی اگر کاری برای بهبود شرایط بلد نباشد.
۲. سرم درد میکند، دلم بیشتر.
۳. تیشرت صورتی را تنم که میبیند میگوید چه گَلوگشاد است ولی به شما میآید؛ قلبم تیر میکشد...
اول
سلاماً على من غرسوا وروداً فی أرواحنا و رحلوا دون رعایتها
و بعد
در نهایت دلتنگی
و تلاش برای سر پا ماندن
خوشآمدی "رِناس".
لباسها به تنم اضافیاند، رها میشوم از آنها. پنجره را باز میکنم، باران میبارد. نرمی هوا به آرامی میآید و مینشیند بر پوست عریانم. اندکی تامل میکنم تا سردی این شب سر تا به پایم را مشغول خود کند. طاقت نمیآورم و به تیشرت صورتی پناهنده میشوم.
بیقراری دردآوری دست و پاهایم را کلافه کرده است...
مدتی است کیفور نیستم که هیچ، دائم این دل خسته و زخمیام در خود مچاله میشود. به زبان ساده بگویم خوب نیستم، اصلاً خوب نیستم و قسمت سخت ماجرا اینجاست که نمیدانم چرا.
نکند این بحران چهلسالگی که میگویند و همیشه به باد تمسخر میگرفتم آن را همین باشد، نمیدانم اما در دسترسترین دلیل باید همین باشد.
وقتی دهه زندگی عوض میشود تمام آرزوهایی که داشتی صف میکشند جلوی چشمانت. ارتشی که دیگر تازه و شاداب نیست، ارتشی خسته.
دهه که عوض میشود هر چه بالاتر ترسناکتر است. صدای استخوانهایت را میشنوی. نفس کم میآوری گاهی و امراضت رنگ و بوی جدیدی میگیرند و به غروب زندگی نزدیکتر میشوی.
و همه اینها به کنار
کسی حواسش به من هست؟ کسی کنارم هست؟ کسی پرتقال مرا در شبهای زمستان پوست میکند و با من زیر نور مهتاب تابستان قدم میزند؟
سلام بر مرض جدید
سلام بر فشار خون بالا
و الحمدالله علی کل حال.
داشتم به صداها فکر میکردم، چه صداهایی حال منو خوب میکرده، چه صداهایی حالمو خوب میکنه.
مثلاً
صدای پدرجان که میگفتن، فاطمه خانوم! برو خرمالو بچین، وقتشه
صدای نجمیجون وقتی شعر میخوندن یا وقتی تیکه میانداختن بهم که شدی شیشه نوشابه از لاغری
صدای پرستوها تو پاییز دم غروب
صدای خشخش برگها زیر کفش
خرد شدن چیپس زیر دندون
قرچ کنده شدن ژله از توی کاسه
صدای حرف زدن نوزادها تو چهار ماهگی
اذان ابوزید، ناله تار محمدرضا لطفی
اساماس واریز پول
سوت قطار به سمت مشهد
صدای آب، آخ صدای آب چه بارون باشه، چه رودخونه و چه دوش حموم.
قشنگترین صداها وقتیه که صدات کنه به اسم، کسی که دوسش داری، از پشت سرت، پای تلفن، پیغام صوتی واتساپ.
امان خدایا...
دیشب حوالی میدان انقلاب بودم، آذر، قدس، ایتالیا و جوانهایی که با لباسهای گشاد و موهای رها بدون هیچ شرارتی چرخ میزدند در خیابانها در یک قدمی انبوه نیروهای انتظامی که الحق رعبآورند...
دیشب دلم درد داشت و سر که میچرخاندم جوانی گذشتهام انگار رخنمایی بیشتری میکرد. به جای خالی کافهنزدیک نگاه میکردم و روزهایی زنده میشدند که در اوج سختی آنجا مینشستم و در تنهایی خداخواستهام مثل امروز به مردم چشم میدوختم و برای فردایی که حالا گذشته من است داستان میساختم. آن زمان اندیشهام این بود که خدا خلقتش را بر تنهایی آدم بنا نکرده و حال میخندم به ذهنیت بچهگانهام.
روز جمعه خود را ...
مریض شدم، الان حدوداً روز ششم است. فکر نمیکنم بیماری حسناتی داشته باشد، مدام روی تخت زیر پتو بودهام و ساعاتی که مجبور به ترک آن میشوم خیلی خستهکننده است برایم. اما خب از حواشی که بخواهم بگویم کاهش وزن ۱.۵کیلویی است و دیگری به محک گذاشته شدن علاقه کسانی که همیشه میگویند دوستت دارم.
_درست است که و من یتوکل علی الله فهو حسبه، ولی من آدمی عادی و زخمخورده هستم خدایا، هستی اما واسطههایت را برایم پررنگ کن.
انگار گاهی باید دردی، رنجی به آدمی برسد تا به اوج ضعف و حقارت خود پی ببرد، مثل صبحی که اول اسفند باشد، انگشتانم با در درگیر شوند و به خاطر ضربه محکم به تنها یک ناخن چنان دردی به جانم بنشیند که نقش زمین شوم در مجاورت آسانسور و بنای گریستن بگذارم.
انسان پرمدعا با درد ناخن تمام روزش تلخ میشود،
به همین سادگی.
امشب که بگذرد
صبح اگر بیدار شوم
حتماً زندگیم رنگ دیگری پیدا کرده است.
پ. به خودم نهیب میزنم که اگر فراموش شویم، حتماً ارزش فراموش شدن داشتهایم.
یک وقتها زندگی بنای نشان دادن روی بیرحمترش رامیگذارد،
رنج غیرمادی به دلت چنگ میزند و درد مادی به جیبت.
پیرمرد پس از سالها خدمت راهی درمانگاه شد برای دستکم ده روز و من بیشتر از اینکه نگران هزینه سر پا شدنش باشم، دستم را زیر چانه میزنم و تصور متروی شلوغ و خفه لب و لوچهام را کج میکند.
خلاصه که درد همیشگیاست و الا بذکرالله تطمئن القلوب.
.
دیروز گذرم به خیابان خیام افتاده بود و متوجه شدم چه اندازه هوس قدم زدن دارم در این حوالی، در خیابان پانزده خرداد و عودلاجان.
دور شدهام از بهانه لبخندهای گذری و ناپایدار حتی و هر چه میگذرد انگار زندگی چهره تاریکتری از خود را برجسته میکند؛ از کرونا و آلودگی هوا که بگذریم حالا سرما کشور را به تعطیلی کشانده و همه این مصیبتها لابد به قول آقایان بالانشین به گردن دشمن است و چه میدانیم از سختی رستاخیز و لکنت زبان!!!
قهوه رو ریختم توی فنجونی که دوستش ندارم.
گرفتمش توی دستم
گرماش مطبوع
عطرش عالی
طعم تلخش حس عجیبی بهم میده.
جمعاً حالمو خوب میکنه و همین کافیه،
مهم نیست که خود فنجون رو دوست ندارم...
درد که زبانه میکشد تا جانم را بسوزاند
بعضاً تسکیندهندههای قرمز و آبی میروند در نقش اسمارتیزهای کودکی،
لااقل آنها طعم خوشی داشتند حتی برای لحظههای کوچک.
سریالهای عاشقانه و کمخرج ترکی هم حواسم را پرت نمیکنند.
درد مفتخر قد افراشته میکند و من هر آن مچالهتر به سان جنینی در تاریکی اتاق غرق میشوم.
اینجاست که نقش خیال برجستهتر و تنهاییام را به رخ میکشد...
خیابان سعدی بعد از زیرگذر:
، شلوغ، بوق، ماموران امنیتی یا یگان ویژه،
شلیک گاز اشکآور پشت سر هم،
مردمی که فرار میکردند و چشمانشان را دستهایشان میفشردند،
مردمی که ناسزا میگفتند،
زنی گریه میکرد،
مردی هودیاش را کشید روی صورتش.
کمی جلوتر سر خیابان قائدی:
نیروهای بسیج باتون به دست با لباسهای مخصوصشان
خیابان را بسته بودند،
فریاد میزدند سر مردم،
فریاد میزدند سر ماشینها،
چهرههایشان حتی از ماموران ترسناکتر و خشنتر بود.
خیابان قائدی:
مردم عصبانی
دو سطل آشغال را جلوی چشمم آتش زدند ،
شروع کردند به شعار مرگ بر د ی ک ت ا و ر سر دادن
همگی ماسک داشتند
خیابان را بستند...
پ.روتشکیام را عوض کردم و طبق معلوم صورتم را گذاشتهام روی خنکی آن. چشمانم را میبندم و به چهرهای فکر میکنم که دوستش دارم.
۳۵ دقیقه معطلم کرد اقای دکتر داروخانه تا فاکتور داروهای سه روز پیش را برایم پرینت بگیرد.
۳۵ دقیقه معطلم کرد چون فقط پرینت میخواستم که به امور مالی اداره ثابت شود دکتری که برایم دو روز استعلاجی نوشته دروغی نبوده و حتماً دارو هم داده بوده است!
۳۵ دقیقه در خنکای شب پاییز چک چک عرق سرد ریختم و ضعف تمام تنم را بغل کرد.
۳۵ دقیقه که تمام شد نگاهی به من انداخت که سرم را به دیوار تکیه داده بودم و نگاهش میکردم.
پ. وی: ببخشید معطل شدی.
من: 😐
وی: حالا اینقدر مظلوم نگام نکن.
من: حالم بده.
وی: شرمنده به خدا.
من:😭
دوید سمتم. کات.