چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

مهندس معین فر، دلم براى نیشگون هایت تنگ مى شود



روزهاى شیرینى را نمى گذرانم، نمى گذرانیم.

شب یلدا بود که پدر دوست عزیزم را دفن کردند.

زلزله ها آمدند و رفتند.

مردمِ خسته هر روز به خیابان ها مى ریزند.

حال شهرم خراب و خاکسترى است و...

صبح بود که خبر رفتن دایى عزیزم به ما رسید.

من، مامان و نجمى جون، سه نسل، کنار هم نشستیم و گریستیم.

به خانه برگشتم. یک فیلم گذاشتم و دارم به خودم بى تفاوتى تزریق مى کنم.

دایى هاى مامان از هفت نفر رسیده اند به چهارتا.

امروز مهربان ترینشان تنهایمان گذاشت.


من فیلم نگاه مى کنم و به نفس هایى که فرو مى دهم مى اندیشم.




  • فاطم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی