چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

گاهی عامی باش



با تمام بی رمقی پاهایم در بدو بیدار شدن، دو ساعتی بعد شال و کلاه کردیم و در هیئتی زنانه به سمت جمهوری و بازار مکاره پروانه به راه افتادیم.

چقدر رنگ، چقدر آدم، چقدر چانه برای زدن!
مثل خیلی از زن های دور و بر مظنه می پرسیدم و ابرو بالا انداخته و با قیمتی که از بازار بزرگ داشتم مقایسه می کردم. خنده ام گرفته بود و از زن بودنم لذت می بردم.
برای اولین بار بود که حساب جیبم را داشتم.
القصه که دست پر و با روحی شاد از خرید به منزل مادری برگشتم...

پ1.مدت ها بود نه رویای صادقه به سراغم می آمد و نه آخر هفته ای نسبتا خوب.
پ2.منظور از رویای صادقه قطعا خرید از جمعه بازار نیست!
  • فاطم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی