چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

یک روز خاکستری



در مسیر خانه، لیز خوردم. شانس آوردم دستم در حلقه ی بازوی همکارم بود و نجات یافتم.
بار دوم که پایم سُر خورد، همکارم نبود اما اطرافم از زمین میله هایی زشت سبز شده بودند که توانستم آویزان یکی از آنها شوم.
با خود گفتم که خدا سومی را ختم به خیر کند.
باران بارید...

پ. یک چیزی را مطمئن شدم.
من شُش دارم!
از صبح موقع دم، قفسه سینه ام بشدت درد می گیرد.

  • فاطم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی