یک روز خاکستری
- چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۹ ب.ظ
در مسیر خانه، لیز خوردم. شانس آوردم دستم در حلقه ی بازوی همکارم بود و نجات یافتم.
بار دوم که پایم سُر خورد، همکارم نبود اما اطرافم از زمین میله هایی زشت سبز شده بودند که توانستم آویزان یکی از آنها شوم.
با خود گفتم که خدا سومی را ختم به خیر کند.
باران بارید...
پ. یک چیزی را مطمئن شدم.
من شُش دارم!
از صبح موقع دم، قفسه سینه ام بشدت درد می گیرد.
- ۹۴/۱۰/۰۹