چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

بدهکاری، صبحانه فرانسوی


چیزی می نوشتم.از پشت سرم صدا می آمد که می خواند " ای دل اگر عاشقی، ای دل، ای...". مداد در دستم بنای شیدایی گذاشت، کم کم از نوشتن به سمت طرح زدن می رفت.

کلافه شدم. چرا ژلوفن اثر نمی کرد? فردا پاییز تمام می شود. تمام می شوم، تمام می شوی?
جیغ می زنی در سرم. چنگ می زنی، دست و پا می زنی. محکم گرفتمت. مغزم تیر می کشد. "... دلبر تو ..بر در دل..."
خفه شو. مزخرف نخوان. کجا حاضر است??
یاد جنازه ی بچه گربه ای افتادم که دیشب سر راهم بود. چه ساعتی دقیقا مرده بود?مادر ش کدام قبرستانی برای کدام ابلهی ناز می کرد?
بلند می شوم. چشمانم سیاهی می رود. روز تمام می شود...


  • فاطم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی