چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
بایگانی

۲۱۴ مطلب با موضوع «شور دل» ثبت شده است

شیشه نوشابه ات را به سمت من تکان بده



مامان نگاهم می کنند و می گویند: فاطمه بیا برو پیش اعصاب و روان.

تعجب نمی کنم. خیلی خارجیطور می گویم که می روم، که چشم، پیش روانپزشک هم می روم.
نمی گویم وقتی بمباران کورتون به داد مغز بیچاره من نرسید دیگر چه کاری از دست قرص های آرام بخش برمی آید جز اینکه خواب مرا بیشتر کند.
نمی گویم مادرجان، من دلم می خواهد یک روز غریبه ای در خیابان جلویم بایستد و بگوید یک دمنوش با من می خوری?
من جواب دهم که اتفاقا چقدر هوس چای کوهی کرده ام.
بعد دوتایی تا نزدیک ترین کافه قدم بزنیم.
بنشینیم در تاریکی خلوتی دنج و تمام مدت حرف بزنیم و بخندیم بی آنکه چیزی از گذشته ام بپرسد. بی آنکه اسمم را، شماره گوشیم را و تصوریم را به خاطر بسپارد.
من حالم خوب می شود.

آمادگیشو داری?


چند نفس تا پاییز...

تابستان در سی امین روز خود تمام می شود

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

و جمعه، عصر بود. و جمعه، تنها بود.


صبح

زن می نشیند به جلدکردن دفترهای کودکی هفت ساله. به زدن برچسب های اسم به مدادهای رنگی،مدادهای سیاه و قرمز.
می گذاردشان در کیف بنفش و زیپش را می بندد، محکم می بندد.

عصر

مرد تمام وسایل اتاق کودک را بار وانت می کند و می برد.
کیف بنفش پشت وانت دست تکان می دهد.

زن دستش را می گذارد روی شیشه، پیشانیش را می چسباند به پنجره و آیة الکرسی می خواند...


هفت ضرب در سیصدو شصت و پنج



میگه: زندگی پیشت چقدر میچسبه!

یهو میگه. یهو به دلم چنگ میزنن وقتی یادم میاد چند روز بیشتر نمونده تا از پیشم بره...

جان نیز...



زبان مهارناشدنی بود، بر دهان قفل زدم.

دست شروع به نوشتن کرد. قلم ها را شکستم، ورق ها را سوزاندم، سرانگشتان را داغ گذاشتم اما...
امان، امان از کسی که چشمان را بخواند، که بلدت باشد...

تو زمان منی



از ازل تا به ابد...

تهران طوفانیست، کلاهت را محکم بچسب



مسواک می زنم، روشویی رنگ عوض می کند.

خیره می مانم به خونی که سُر می خورد،
خیره می مانم به دردی در آیینه،
خیره می مانم به سکوتی که جیغ می کشد و دور می شود...

روزای تلخ،روزای سخت


ماهی بزرگتر ماهی کوچکیتر را می خورد. 

دلم میخواهد مرغ ماهیخوار باشم، جفتشان را ببلعم!!

تراژدی یک زن


تمام ناخن هایش را از ته گرفت

دستش را فروکرد لابلای موهایش 

جلوی آیینه ایستاد و ...

از من برگشتن مخواه



من، سرگرم کار جدیدی که گرفته ام،حواس در لب تاپ...

بابا: کسی تو زندگیته?
من: نه.
من بغض
من درد عمیق سینه
من ...
بابا کاش بغلم می کردی، کاش فراموش نمی کردی روزهای گذشته را.

عمران دقنیش





لعنت به عکاسی،لعنت به روز عکس وقتی پسر خونی سوری را از زیر آوار بیرون می کشند و  دوربین ها مجال اندکی آغوش برای او نمی گذارند.

ای تف...

اسطوخودوس را به من بنوشان



یه ساختمون استحکامش چقده? ینی چندبار ،چندتا زلزله رو تحمل می کنه و فرو نمیریزه?

ترک های دیواراش چندتا بشن طاقتش تموم میشه?!
کی تموم میشه زلزله ها? وقتی ساختمون با خاک یکسان بشه??

مرگ


از خانه پدری فراری شده ام. مدام دلم می خواهد کنج خانه خودم بمانم،در پناهگاه خودم.
توان شنیدن غم های دیگران را که از زبان مامان نقل می شوند ندارم. و چه تواناست که هر روز قصه ی پرغصه ی جدیدی دارد.
گاهی همین قصه ها را چنان بی مورد و باکنایه به من مربوط می کند که دلم میخواهد صاعقه بزند و درجا بمیرم.
مثل دیروز که سرجریانی می گفت "نکند داریم تاوان اشتباهات تو را می دهیم که فلان گرفتاری برایمان پیش آمده".
امان از کوته فکری.
انگار زن که باشی تمامی دردهای دنیا را بی شکایت باید تحمل کنی و اگر جسور باشی و به هرقیمتی بخواهی خودت را نجات دهی در آخر متهم ردیف اول خودت هستی.
خودت هستی که خفه نشدی و جنگیدی، که جنگیدن یک زن گناه نابخشودنیست.
تحمل رنج دیگری و درکنار آن طعنه های مامان عزیزتر ازجانم،دیروز کار دستم داد و در حین رانندگی حمله سرگیجه به سراغم آمد.
طفلک خواهر، همیشه شاهد دردهای من است. کنارم است و باسکوت رنج می کشد. 
کمکم کرد عقب ماشین دراز بکشم و بعد برادر را خبر کرد که بیاید و نقش راننده ی نجات بخش را بازی کند.
بنای گریه گذاشتم. دلم می خواست جان دهم. گفتم مرضیه خسته ام دیگر،مرگ می خواهم...
زمانی فکر می کردم می توانم روی پاهایم بایستم و ثابت کنم قوی تر از مشکلاتم. اما حالا نیاز به یک تکیه گاه دارد مرا از پای در می آورد و چقدر بیزارم ازین ضعف.
من سلامتیم را می خواهم.
 رو به فرسایشم.

*ماروم



عکس پروفایلت را عوض نمی کنی که برایت پیغام دهم چه عکس خوبی.

شعر نمی فرستی که ذوق مرگی ام را نشانت دهم.
به خودم ،به خودت قول داده ام شب بخیر و روز خوش هم نگویم.
چطور پس دلتنگی ام را نشانت دهم?
می نویسم من شغل می خواهم،چیزی در چنته داری?

پ. *ماروم: نام آسمان سوم که به رنگ صورت است.

دیگر اتفاق جدیدی نمی افتد



فقط وقتی تنهاست به سراغت می آید?

حذفش کن.

تقدیر



از دردسرهای زن بودن این است امشبی که دلتنگم و در حد خفگی نفسم بالا نمی آید، نمی توانم ماشینم را از پارکینگ خانه پدری بیرون بکشم بدون بازجویی پس دادن و گازش را بگیرم به سمت بیابانی زیر آسمان خدا و تا دلم می خواهد فریاد بزنم، فریاد بزنم، فریاد...


پ.شب بیست و سوم

تابستان سرد



اول اشک هایش راپاک کرد یا جای بوسه هایش?

 نمی دانم اما، پله سوم بود که شروع کرد به شستن خاطرات ، 

به شستن یادش...

یاهومسنجر و نوادگان


چت کردن یکی از حقایق تلخ زندگی است.

اینکه آدمی در نمی دانم کجای جهان پشت سیستم یا موبایلش نشسته است و تو جملاتت را برایش تایپ می کنی و می فرستی تا بخواند و نمی دانی وقتی نوشته های تو را دید رنگ صورتش چگونه می شود و طرح لبانش چیست، به جای اینکه روبه رویش نشسته باشی و خیره در چشمانش از قوه ی تکلمت استفاده کنی و حس لامسه برای بیان حالاتت به یاریت بیاید...تنهایی.
چت کردن یعنی اوج تنهایی.

دوزیست!!



دستاش تو دستته، ببین تو قلبت چیه?

اگه اونجا نداریش،  رهاش کن چون سردی دستات، تو رو برملا می کنه.