""چند وقت پیش دوستی برایم از معامله با خدا سخن گفت. که با خدا معامله کرده است و دلش را گوشه ای ساکت.
آن موقع چندان حرفهایش مفهوم نبود برایم.اصلا از این لفظ معامله آن هم با خدا ...دوست نداشتم.به دلم نمی نشست.مگر آدم با خدا معامله می کند؟مگر طلبی از خدا داریم که ای خدا ما فلان کار را می کنیم تو هم بیا این کار را برایمان بکن، تو هم هوایمان را داشته باش..
تا امشب که عجیب این معامله را فهمیدم.
یک پیر نورانی می گفت اینقدر ننالید که خدا دعایمان را مستجاب نمی کند.کاری که او خواسته انجام داده اید؟با او رفیق بوده اید؟
خدای من
می نویسم اینجا که یادم نرود،من یادم نرود قراری که با تو می گذارم.
دستم به هیچ کجا بند نیست جز در درگاه تو.هیچ کس حالم را نمی فهمد جز وجود نازنین تو.
بیا به خواسته ی من گوش کن.بیا معامله کنیم.
و چقدر سخت است.چه دردی دارد این شرط و شروط..
درد می کشم،اما دیگر شکایتی نمی کنم و منتظر می مانم...""
یاد ایمیل اولیه ام در یاهو افتادم. بازش کردم و با 2810 نامه ی نخوانده رو به رو شدم.
نخواندم و بستمش.
نامه ای که بوی تو را ندهد...
پ.
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمی خوانی
مولانای جان
امشب شام غریبان پدر یک دوست عزیزه.
حتی نمی تونستم باهاش تماس بگیرم، نمی دونستم چی باید بهش بگم.
خودش تماس گرفت، می گفت مرگ قطعی ترین قسمت زندگیه.
تلفنو که قطع کرد. نشستم گوشه ی آشپزخونه و برای آدمی که امشب پدر نداره، گریستم.
سررسیدم را باز می کنم به دنبال فرصتی برای فرار از نگاه به مانیتور. ورق می زنم، تفاوت مدرنیسم و پست مدرنیسم. ورق می زنم، انواع دستگاه های چاپ. ورق می زنم،تاریخ ماساژهایی که رفتم باید می رفتم. ورق می زنم،چطور بچه ها را سر کلاس علاقه مند کنم.ورق می زنم،«تو خود تمام منی. بی نیاز از خطوط،بی نیاز از حروف. چشمانم را بخوانید.»
ورق می زنم، تست های روانشناسی
پاساژ فروزنده،رضاpaper
سه تا تمرین open flash
گالینگور
انسان های سالم رنگ سبز را دوبرابر بیشتر از رنگ های دیگر تشخیص می دهند
شابک چیست؟
"سوباتیو سالواگو"، بزرگ ترین عکاس مستند
ورق، ورق،ورق می زنم،«بعضی عقیده دارند که نگاه یک انسان می تواند نفس گیر باشد با انتقال انرژی بسیار بالا.گیرا،خاطره انگیز. اما من به صدا ایمان دارم...».
۱۶شهریور. پدرجان چشم طوسی پر کشید.
فونت،اسکیل،دفرمه کردن
ورق می زنم،تاریخ سرگیجه ها،اورژانس...
روانشناسی رنگ ها.
«مردهای فراتر از چهل سال همیشه برای زن ها جذاب تر بوده اند. وحشی های رام شده. آنها که وقیح ترند اما کنترل امور...»
:In the morning when we wake
بسم الله بسم الله...
می بندم سررسید را.
چقدر زندگی،چقدر تاریخ، چقدر آشفتگی.
فکر می کنم اصلا معلوم هست با خودت چند چندی؟!
چه می خواهی؟چه می خواهی؟چه می...
دلتنگ است.
می گویم بنویس. بگذار دلتنگی در نوشته هایت دفن شوند.
دیگر نمی گویم نوشته ها بمرور زمان چه بلایی به سرت می آورند...
باید بگویم،بنویس و بسوزان.
باد می وزید،باد آخرای تابستان.
برمی گشتم به سمت خانه، چشمانم را بستم و دستانم را از پهلوهایم دورکردم.
او هم از لمس سرانگشتان من حظ می برد؟
در کتاب "الف" خواندم:
"با هم بیشتر آشنا شدیم و با آشنایی عادت می آید.“
و من چقدر از این عادت ها بیزارم. و وقتی فرار می کنم از طلسم عادت کردن و عادی شدن، برچسب می خورم. و چه اندازه دلم می خواست با من که آشنا شدی چیز دیگری در چشمانت ببینم...
پ. تمام "من" ها را حذف کن و به جایش بگذار ”تو".
که من از عادت کردن به تو سرخوشم.
میگه: کسی که می خواد بره خدافزی می کنه (کنایه میزنه،زخمه می زنه.)
دلم می خواد سینه اشو بخوابونم کنج دیوار تا می خورره بزنمش. بزنمش تا صدای یا قدوسش برسه به آسمون هفتم.
اونوقت حالیش کنم خدافزی مثل خوردن زهر میمونه گاهی، چرا نمیفهمی...
*علی صفری
نشسته بودم زیر سشوار مامان تا شلال گیسوان سیاه شده ام را روی شانه هایم رها کنند.
مامان حرف می زدند، چیزی شبیه گلایه از آدم ها بود انگار و من هیچ نمی شنیدم.
چشمانم را بسته بودم و به دخترک هشت ساله ای فکر می کردم که صبح های تاریک زمستان، مادرش اورا می نشاند و موهایش را می بافت تا راهی مدرسه اش کند.
بوی کرفس خیس،یعنی مامان.
صبح جمعه باشد، مامان پای تلفن صدایم را بشنود که از کی بیدارم اما هنوز زیر پتو. که یخچالم باید پر شود اما پاهایم توان خرید رفتن ندارند. و بعد از ساعتی، مامان فرشته گون با دستانی پر ،پشت در خانه ظاهر شود. خریدها را بگذارد روی کابینت و بگوید گلابی اش هدیه است، که یعنی پولش را ندهم. و من چقدر دلم می خواهد از خنده ریسه بروم اما...
خنده هایم گم شده اند مامان. دلم می خواهد نگران فشار خونت نباشم، سرم را بگذارم روی پایت و یک دل سیر بگریم. که وقتی می گویی چرا زیر چشمانت اینقدر سیاهند،نگویم چشمانم را مالیده ام و ریمل بی ادب پخش شده است آنجا.
اشک های نمی دانم چرا، که همه چیز خوب است، که نگران پول گلابی نیستم. که نمی دانم چه مرگم است...
مامان. نگران شب های جمعه و برگشتنم در تاریکی شب به خانه نباش. من فقط خودم را میان هیاهوی مردم گم می کنم و بعد از خستگی مثل دخترهای خوب به خانه برمی گردم.
مامان، نترس...
دیده ای وقتی ساعت زنگ می زند صدایش را قطع می کنی و می گویی با خودت، فقط پنج دقیقه ی دیگر؟؟ دیده ای چه لذتی دارد همان پنج دقیقه ها؟ میدانی زود تمام می شود، می دانی باید از رختخواب برخیزی، اما دلخوشی به همان دقایق کوتاه.
خیال تو از جنس همان پنج دقیقه است. باید به تو فکر نکرد، اما مدام می گویم فقط کمی دیگر...
پ.چاره یِ حالِ مرا جز تو چه می داند کسی!؟
درد ها گاهی فقط با زهر درمان می شوند...
؟؟
ساعت 19:37، من با دستان خود، دلم را کشتم.
نقطه های ناتمام...
پ.دردی که به گور می برم.باز هم سکوت کن.
آدم بودن درد دارد.
اگر خدا ناگهان به ما اختیار انتخاب می داد...
دوست داشتم به جای آدم چه می شدم؟
مثلا یک درخت. دیده ای کسی از یک درخت دلگیر شود؟
خوش بحالشان.
به طرز عجیبی خسته ام.
چشمانم را با خستگی باز می کنم صبح ها،با بی حوصلگی از خانه بیرون می زنم. پشت میز، خیره می شوم به مونیتور و اشک هایم را که بی اجازه سرازیر می شوند پنهان می کنم.
خسته تر از صبح به خانه برمی گردم. تا شب بزور سرپا می مانم و باز. ..
امان از کابوس های شبانه، بی خوابی ها و تمرکزی که دیگر ندارم.
دستم به نوشتن نمی رود. چشمانم برای خواندن یاریم نمی کنند و آنقدر دیوانه شده ام که تحمل عزیزانم را هم ندارم.
مامان به طعنه می گویند مال غذا نخوردنت است.
و من خوشبینانه،احمقانه یا هرچیزی، قبول می کنم.
انگار مرگ را میبینم که دست بر شانه ام انداخته است.تحمل سنگینی وزنش در من نیست.
دلتنگم...
صدای سکوتت خیلی بلند بود، این اندازه که خواب را از سر شب، دوبار پر داد.
بیا کمی حرف بزن،بگذار چشمانم گرم شوند. دلم....
ساعت 18:48روز دوشنبه،نهم شهریور
شروع شد.
دردی عمیق...
پ.هرگز چیزی نپرس.
صرفا ثبت تاریخ برای به یاد ماندن عصری بود که من...
دلتنگی مثل گیاه عَشَقِه است.
اگر فکر کنی حالا یک گوشه ای سبز شده است برای خودش و بیخیال از کنارش بگذری...آخ که بیچاره ات می کند.
قد می کشد،می پیچد و بالا می رود تا می رسد به خرخره ات.می پیچد و می پیچد تا از پا درت بیاورد...
بالاخره مامان موفق شدند و قوطی رنگ را روی سرم خالی کردند. به گمانم جماعتی را شاد کردند!
امروز پشیمان شدم موهایم را کوتاه کنم.
**یک چیزی هست که فکر می کنم خیلی ها را رنج می دهد. اینکه اعتراف کنی کسی را دوست داری ، نفهمد یا نخواهد بفهمد و بعد، تمام غرورت نابود شود...
اولین آخرهفته ی زندگی جدید را گذراندم.
عصرپنج شنبه از خانه زدم بیرون،فرار کردم از دیدن صحنه هایی که می دانستم عن غریب پیش چشمانم قد می کشند.
گرم بود. اما حس نمی کردم. بو می کشیدم برای یافتن عطری که دلم را آرام کند،بلکم رام کند.
چقدر آدم وول می زند در این شهر خاکستری. چقدر حوصله هیچ کس را نداشتم. فکر می کردم کنجی پیدا می شود برای ریختن آب های شوری که پس چشمم سنگینی می کردند.
مجال نیافتم اما...
کاش شب تمام نمی شد.
کاش امکان نگه داشتن زمان بود. مثل شات کوچکی که می زنی و لحظه تا ابد که نه،تا ازبین نرفتن هارد،باقی می ماند.می شد خیابان را،در یک لحظه نگه داشت و اطرافش گشت. اطراف آدم هایش. اطراف عطرها،لبخندها...
خوب نگاه کرد،خوب نفس کشید.و بعد رهایش کرد.
به برگشتن آدم ها زل زد.چتد نفر راه را گم خواهند کرد؟چند نفر خود را...
پنچ شنبه