چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
بایگانی

۲۱۴ مطلب با موضوع «شور دل» ثبت شده است

پر کن پیاله را

 

در سرزمین خواب‌هایم گم می‌شوم. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه تاب می‌خورم.

علیرضایی که عصار باشد فریاد می‌زند "می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم.‌..". گیج می‌رود این سر، انگار کن عقربه سرگردان قطب‌نمایی که بلاتکلیف مانده است.

حوالی باران کجاست وقتی زمین خسته از دویدن است؟

 

 

کلاغی که ام‌اس دارد غارغار نمی‌کند

 

چشم‌هایم را که باز می‌کنم و گوشی موبایل دست می‌گیرم، اولین کار چک کردن صفحه توییتر آدمی‌ست که دیگر مطمئنم از من بیزار است. این کار را تا شب بارها و بارها تکرار می‌کنم و مطابق ساعتی که توییت زده یا برای کسی کامنت گذاشته، می‌سنجم که خب چند لحظه پیش آیفونش را گرفته در دستانش و با مرور روزهای‌مان کلمات را سر هم کرده تا نفرتش را نشان دهد؛ با اختلاف یک ساعت و نیم عقب‌تر.

این کارم شده وسواسی که لحظه به لحظه‌ش غم را عمیق‌تر در جانم می‌نشاند تا حدی که بعضی روزها بسته به شدت تیره‌بودن نوشته‌هایش، توان راه رفتن و انجام کارها را از من می‌گیرد.

خودم را می‌گذارم جای او، این همه نفرت را چطور هر روز با خود حمل می‌کند، چطور شب‌ها با آرامش می‌خوابد، چطور زندگی می‌کند اصلا؟!

کاش در مسیر مبری کردن خودش از تقصیر و داستان‌سرایی در ذهنش، کمی به اندک زمان‌ باقی‌مانده برای زندگی فکر می‌کرد. 

 

 

در اندک من تویی فراوان

 

۶ ماه و دو هفته گذشت و به قول البر کامو "رنج همیشه تنهاست"...

پروپراتد

 

داستان دو آدم که به پایان می‌رسد، سخت‌ترین کار، پاک کردن عکس‌ها و آرشیو چت است.

هر یک عکسی که پاک می‌شود، یک خاطره همراه آن کم‌رنگ خواهد شد. هر یک عکسی که پاک می‌شود، تپش‌های قلب عجول‌تر می‌شوند، نفس تنگ‌تر. هر یک عکسی که پاک می‌شود...

 

Leftover

 

به قدر پلک‌زدنی قلبت از نبودن کسی به درد نشسته؟

می‌دونی خونه چیه؟ قدر سفره رو می‌دونی؟ 

می‌دونی جسم که هیچ، روح رو بخشیدن، به چه معناست؟

می‌دونی خواستن بدون توقع کجای مسیر دوست داشتن ایستاده؟

می‌دونی اگر عشق رو سر ببرند، زاده‌اش چیه؟

 

_ مریض شده‌ام از حجم سوالات، از حجم تناقضات و مدام انگار کسی مرا تا ته کوچه‌ای بن‌بست می‌برد، سرم را به دیوار می‌کوبد و فریاد می‌زند برگرد و دوباره مسیر را گز کن به سمت همین دیوار.

 

 

شیشه برای شکستن است، نه؟!

 

شب هفتِ کسی‌ که رفته است: آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند، گریه می‌کنند و همدیگر را بغل می‌گیرند. اما همیشه همه‌چیز این‌طور پیش نمی‌رود...

گوشه‌ اتاق من، آدمی سوگوار کز کرده، شقیقه‌هایش را می‌فشارد و مدام، مدام، مدام در هزارتوی ذهنش دنبال پاسخِ سوال‌هایی می‌گردد که حتی شاید دانستن‌شان، مرهمی بر دردهایش نباشد.

 

دو روز بعد

 

مرد همسایه گویا همسرش را می‌زد، صدای داد و کوبیدن و فرو ریختن می‌آمد؛ هیچ‌کدام‌شان را دوست ندارم.

نشستم پشت چرخ.

 تمرکز ندارم، سه بار کمر دامن را دوختم و شکافتم. خاموشش کردم و ماندم. صورتم را در پس دستانم پنهان کردم و روز قبل تکرار شد.

_دارم فرو می‌ریزم‌.

۱۵:۰۶،حوالی ۱۷ اردی، بهشت؟!

 

...بالشت اشکاهایم را پاک می‌کند،

پتو بغلم می‌گیرد

و

فردا کسی به من صبح بخیر نمی‌گوید.

غلطک

 

بعد از چند روز نگرانی، گیجی، حس بیهودگی، کمی آسوده‌خاطر شدم، انگار که وظیفه‌ای تمام شد و حالا می‌توانم سرم را زیر پتو مخفی و به عادت قدیمی بغضم را رها کنم و به یاد بیاورم بیش از ۱۰ سال است انگار کسی جرئت ندارد خیره به چشمانم بپرسد حالم چطور است در حالی که معنی سوالش را دقیق دانسته باشد.

فردا دوباره زندگی منتظر است.

دنیا ترسناک است بیبی!

 

تصور کن روی دوچرخه‌ثابت نشسته‌ای وسط یک جاده در جنگل. مدام پا می‌زنی پا می‌زنی، هوا عالی، منظره دلفریب، اما پاهایت کم کم شروع می‌کنند به ناله، خسته می‌شوند. سکون آزارت می‌دهد. به مرور سبزی درخت‌های اطرافت، داد و قال پرنده‌ها، حتی هوایی که نفس می‌کشی تکراری می‌شوند. دلت می‌خواهد جاده پیش برود، دوچرخه حرکت کند و ببینی مسیر به کجا می‌رسد، تماشا کنی چیزی که جلوتر انتظارت را می‌کشد‌. می‌خواهی کنده شوی، بال بزنی و چشمهایت گشوده‌تر شوند.

تصور کن؛ مثل همین دلخوشی‌های آنی‌است که لحظاتی دنیا انگار برای توست و بعد که تنها می‌شوی، سنگینی رنج‌های ابدی را روی شانه‌هایت حس می‌کنی، بیشتر از قبل. مثل اینکه دوستت دارد اما همین‌اندازه، همین که بگذارد بنشینی رو دوچرخه‌ای که ثابت است...

 

 

تن به جان آید و خلاص

 

 

ته تهش یه تبریک بود دیگه

بعد می‌بینی استتوس گذاشته از شمشیر و خون و ....

 

پ. همیشه از روز زن بدم می‌اومد، امسال بیشتر از هر سال.

پاچه نگیر، فقط دلتنگی!

 

 

یه وقت آدم احساس بیچارگی می‌کنه اما

یوقتا هم هست که خودِ خودِ بیچاره می‌شی.

آقای قاضی! الان بیچاره‌ام...

"من" به مثابه لیموشیرین

 

 

شرمنده‌ام

شرمنده خودم به خاطر روزهایی که می‌توانست شیرین و روشن تر بگذرد،

 به خاطر شب‌هایی که می‌توانست بدون کابوس صبح شود، به خاطر میز غذایی که می‌توانست شاهد گفت‌وگوهای دلپذیری باشد،

به خاطر نور طلایی خورشید و لذت عکس‌هایی که به لطف آن می‌توانست ثبت شود‌.

من شرمنده دلی هستم که می‌توانست لحظه‌ای در این روزهای سخت تنها نباشد و به خاطر خیلی چیزهایی که نشد، که نشد، که نشد..‌

 

 

أشعر أنک تجری بداخلی کالحزن

 

 

آدم‌ها چند بار در زندگی می‌میرند؟

من چند بار باید بمیرم؟

از این همه مرگ، کدام مرا تمام می‌کند؟

و تیغی که فردا می‌برد

 

مداد کنته را کشیدم روی کاغذ

هی کشیدم

کشیدم

کشیدم

چشمانش در نمی‌‌آمد و عجیب بود چراکه چشمانش صدرنشین رویاپردازی‌های من است.

کاغذ را کناری گذاشتم و صورتم را از پنجره بیرون بردم به بهانه باران؛ کسی در کوچه نبود.

 

 

رفح

 

به سختی غذا می‌خورم

به سختی می‌خوابم

سردرد مداوم دارم

همه چیز برایم خاکستری است

و دائم در ذهنم این جمله می‌پیجد که "خدایا کجایی؟".

 

بر لب استغفار و در دل نقشِ روی و زلف یار

 

 

از سه یا چهار نخی که مانده بود ته پاکت یکی را به بدترین نحو ممکن کشیدم تا جایی که سرفه امانم را برید و گمان کردم هرآن خفه خواهم شد. اشکم سرریز شد که نمی‌دانم از شدت سرفه بود یا دلتنگی. لعنت به دلتنگی. دلتنگی وادارت می‌سازد بتازی سمت کارهای نسنجیده‌ای که تخریبت می‌کند، تحقیرت می‌کند و بعد مدام به شکل وسواس‌گونه‌ای شروع می‌کنی به شخم زدن روزهای گذشته تا نشانه‌ای بیابی برای انداختن طوق تقصیر به گردن خودت اما بینوا، دل تنگت آرام نخواهد شد.

پ.چه بی‌رحمانه شب‌های بهاری امسال زیبا و تاریکند.

 

 

 

بی تو بودن شبیه با تو بودن مشکل است

 

 

من اگه یکی بهم می‌گفت دلم شور می‌زنه

می‌گفتم یس بخون

اگه میگفت نه

می‌گفتم برو زیر دوش بعد آروم همونجا گریه کن

خوب میشی

سبک میشی

شاید...

پ ۱.اما درگوشی بگم که فقط تو بغل رفتن دوای درده عزیز.

پ ۲. دیروز رئیس‌جمهور کشته شد؛ سانحه هوایی.

 

 

صد و پنجاه و شش

 

پنجره اتاقت بسته است

پرده‌ها را کشیده‌ای

باد می‌گذرد و تو نمی‌شنوی.

این‌گونه دل، تنگ توست...

ساق‌هایی کبود

 

 

دستم به سبز‌ِ خاکستری است. ذهنم روی پاندولی تاب می‌خورد از حالا به فردا، از فردا به دیروز. قلبم این روزها همچون کودکان بیش‌فعال دائم می‌دود، قرار ندارد.

چشمانم را می‌بندم و دندان‌هایم را روی هم می‌سایم. فکم را لمس می‌کنم، سفت و سخت است مثل این روزها، مثل این دقایق.

انگشتانم روی رنگ‌ها ثابت می‌مانند. خاکستری سرد ۳، خاکستری سرد ۲، خاکستری سرد ۱ و پرتاب می‌شوم به جهانی خنثی، بی‌درد، بی‌اشک، بی‌عشق؛ می‌ترسم.

باید برخیزم و لیوانی آب بنوشم...