چقدر حرف نگفته دارم برای زدن با تو و چقدرتر از آن،قدم های نزده کنارت؛ اما...
صبح
دکمه های مانتوام را می بندم و
به این فکر می کنم، غروب
چه کسی دکمه هایم را باز می کند.
خودم، مرده شور یا تو...
*آسو: افق
هی شاپرک
اونی که دورش می چرخی ماه نیست.
فوقش یه لامپ صد واته!!!
روبه رویم نشسته ای
و من
حال پیانیستی را دارم
که تمامی انگشتانش را بریده اند...
فکر کن
ماهی بودیم!
ساعتی ۳۶۰۰بار عاشقت می شدم و فراموشت می کردم!
زندگی رنگ کسالت به خود نمی گرفت...
جونم برات بگه که
سرصبحی بدجور هوس انار کرده بودم.
میشه یه تُک پا بیای پیشم، یکم بخندی؟؟
نیمه شب، خیس باران
خواب، از من پرید.
تو از سقف می چکیدی،
روی پیشانیم می نشستی
از چشمانم سُر می خوردی
وکنار لبانم پهلو می گرفتی.
چشمانم را بستم
و تسلیمت شدم.
بارانِ بی هنگامِ من
به پیش رو...
*سعدی
صبح باشد
در پاییزی که بوی باران نمی دهد،
در را باز کنم به سمت روزی کاری
و یک پاکت خرمالو قبل از رسیدن به مغازه ها، پشت در انتظارم را بکشد...
خرمالوهای سبز،گس و من حریصانه گازشان بزنم و آنقدر دهانم جمع شود که تو قطره قطره از چشمانم سَر بروی.
بی آنکه لحظه ای فکر کنم حتی نمی دانستی خرمالو زمین را برایم بهشت می کند و چه باور احمقانه ای که تو سفیر شادی صبحگاهی من باشی.
اما، دلخوشم به ساختنت...
در این روزهای مدرن
هنوز هم قبل از تایپ
کاغذ به دست می گیریم و تو را پیش نویس می کنم.
حالا اما
چطور بنویسم وقتی
کاغذهایمرا باد برده است
و هیج درختی نمانده که قلمی نو برایم بسازد...
تمام پاییز
با من قایم باشک بازی می کنی
و تویی که همیشه پیروزی
لابه لای درختان انار گم می شوی
لبخند می زنی و من
مدام درختی را بغل میکنم که انارهایش شکاف خورده.
منصف باش
میان درختان لب به خنده باز نکن...
الا بذکر الیار...
بی خوابی و اندوه
غم، درد و پریشانی
سلسله ی افکار
الا بذکرالیار...
مرا می بوسد. چهره درهم می کشد که چرا صورتم زبر است. می گویم شما با این ریش هایتان از کجا می فهمید که پوستم زبر است؟؟
جواب می دهد، با لب هایم!
و من فکر می کنم چرا لب ها را فراموش می کنم؟!
پ.ن
نزدیکتر بیا.
فرشته ها چشم می بندند،
برای یک بوسه...
*عنوان:رسول یونان
مرد دهه ی ششم زندگی،تنها دور میزی دونفره نشسته ، با کتابی به قطر نمی دانم پنج یا شش انگشت یا بیشتر. غرق افکارش به میز خیره شده است.
آن سوی کافه، درست کنج جنوبی، مرد دهه ی چهارم زندگی، خودکار به دست، تند تند می نویسد. گاهی سربلند می کند و به اطراف خیره می شود. نگاهش پر از هیچ، انگار کن در همان نوشته هایش باقی مانده است . کنار بار کافه، دوپسر در دهه ی سوم زندگی خود سیگار دود می کنند، با حس شیک پوشی ناشی از کت و شلوارهایشان، آرام باهم مشغول گپ زدن هستند.
این کافه چقدر بوی آرزوهای معلق در هوا می دهد...
صدای سکوتت خیلی بلند بود، این اندازه که خواب را از سر شب، دوبار پر داد.
بیا کمی حرف بزن،بگذار چشمانم گرم شوند. دلم....