چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۹۹ مطلب با موضوع «جابه جایی کلمات» ثبت شده است

لمس سرشانه هایت



چقدر حرف نگفته دارم برای زدن با تو و چقدرتر از آن،قدم های نزده کنارت؛ اما...

زبانم دوختی.
پاییز ازین کشنده تر می شود? باران ببارد و تو در خانه بمانی وقتی در انبوه آدم ها به ممنوعه ترینشان دل بسته باشی...

*آسو



صبح

دکمه های مانتوام را می بندم و

به این فکر می کنم، غروب

چه کسی دکمه هایم را باز می کند. 

خودم، مرده شور یا تو...


*آسو: افق

بگو سیب تا ببوسمت


عکاس ناشی بود.

تو‌را در کنارم‌ تار انداخت...

بی خیال



هی شاپرک

اونی که دورش می چرخی ماه نیست.

فوقش یه لامپ صد واته!!!

دلتنگی که شاخ و دم ندارد!



روبه رویم نشسته ای

و من

حال پیانیستی را دارم

که تمامی انگشتانش را بریده اند...

ای ساربان، لعنت به تو...



فکر کن

ماهی بودیم!

ساعتی ۳۶۰۰بار عاشقت می شدم و فراموشت می کردم!

زندگی رنگ کسالت به خود نمی گرفت..‌.

تو که باشی...


جونم برات بگه که

سرصبحی بدجور هوس انار کرده بودم.

میشه یه تُک پا بیای پیشم، یکم بخندی؟؟

*تا خرمنت نسوزد،احوال ما ندانی



نیمه شب، خیس باران

خواب، از من پرید.                                      

تو از سقف می چکیدی،

روی پیشانیم می نشستی

از چشمانم سُر می خوردی

و‌کنار لبانم‌ پهلو‌ می گرفتی.    

چشمانم را بستم 

و تسلیمت شدم.

بارانِ بی هنگام‌ِ من        

            به پیش رو...


*سعدی

همه کس، هیچ کس



صبح باشد

در پاییزی که بوی باران نمی دهد،

در را باز کنم به سمت روزی کاری

و یک پاکت خرمالو قبل از رسیدن به مغازه ها، پشت در انتظارم را بکشد...   

خرمالوهای سبز،گس و من حریصانه گازشان بزنم و آنقدر دهانم جمع شود که تو  قطره قطره از چشمانم سَر بروی.                                                           

بی آنکه لحظه ای فکر کنم حتی نمی دانستی خرمالو‌ زمین را برایم بهشت می کند و چه باور احمقانه ای که تو سفیر شادی صبحگاهی من باشی.

اما، دلخوشم به ساختنت...


بی هوا نوازشم کن



 در این روزهای مدرن

هنوز هم قبل از تایپ

کاغذ به دست می گیریم‌ و تو را پیش نویس می کنم.

حالا اما

چطور بنویسم وقتی

کاغذهایم‌را باد برده است

و هیج درختی نمانده که قلمی نو برایم بسازد...

به پیامبریت ایمان دارم،از غار به درآ



تمام پاییز 

با من قایم باشک بازی می کنی 

و تویی که همیشه پیروزی‌                                

لابه لای درختان انار گم می شوی

لبخند می زنی و من

مدام درختی را بغل میکنم که انارهایش شکاف خورده.

منصف باش

میان درختان لب به خنده باز نکن...

Lost Control


رازی را پنهان نمی کنم

قلبم را پیش روی همه گشاده ام.

بی پروا اعلام کرده ام که

دوستت دارم.

حالا نشسته ام

تا پیدا شوی

تا فریاد بزنی دستان من تنها به روی سینه تو 

بخواب می روند.


آغوشی باش و

 به اندازه ی تمام نداشته هایم

مرا گرم کن.                                                 

آخ

‌‌‌...

نور روز

بی حیا بود و تو گریختی....

نفس های آخر تابستان بود


چه تفاوت می کند در کجای زمان

چشمانت را رو به دنیا گشوده باشی

و حالا هرشب

کنج کدام شهر به خواب بروی.

وقتی که نیستی 

یک قاب خالی

هر لحظه به من لبخند می زند.

دل در سینه جا نمی شود،نشسته ای تو رو به روم


الا بذکر الیار...

بی خوابی و اندوه

غم، درد و پریشانی

سلسله ی افکار


الا بذکرالیار...


*چهره ای زنگ زده



مرا می بوسد. چهره درهم‌ می کشد که چرا صورتم زبر است. می گویم شما با این ریش هایتان از کجا می فهمید که پوستم زبر است؟؟

جواب می دهد، با لب هایم!

و من فکر می کنم چرا لب ها را فراموش می کنم؟!


پ.ن

نزدیک‌تر بیا.

فرشته ها چشم می بندند،

برای یک بوسه...


*عنوان:رسول یونان

انتحار


من،

سیبل برنوی چشمانت.

ماشه را بچکان.

موهیتو باطعم نگاهت


مرد دهه ی ششم زندگی،تنها دور میزی دونفره نشسته ، با کتابی به قطر نمی دانم پنج یا شش انگشت یا بیشتر. غرق افکارش به میز خیره شده است.

آن سوی کافه، درست کنج جنوبی، مرد دهه ی چهارم زندگی، خودکار به دست، تند تند می نویسد. گاهی سربلند می کند و به اطراف خیره می شود. نگاهش پر از هیچ،  انگار کن در همان نوشته هایش باقی مانده است ‌.                                                       کنار بار کافه، دوپسر در دهه ی سوم زندگی خود سیگار دود می کنند، با حس شیک پوشی ناشی از کت و شلوارهایشان، آرام باهم مشغول گپ زدن هستند.

این کافه چقدر بوی آرزوهای معلق در هوا می دهد...

نمی شمارم نبودنت را


 صدای سکوتت خیلی بلند بود، این اندازه که خواب را از سر شب، دوبار پر داد.

بیا کمی حرف بزن،بگذار چشمانم گرم شوند. دلم....

و من وارد دفتر انتشارات شدم


همیشه نباید شروع از اول ماه باشد،از اول هفته.

شروع می تواند از یکشنبه ای باشد درست وسط ماه شهریور.

از صبحی گرم با زکام دردسرساز.

می تواند بعد از شبی پر از رویا باشد و آدم باید به فال نیک بگیرد این شروع را.

بسم الله.