فصل انار در راه است و
من هنوز
هوس سیب لبخند تو را دارم...
آدم ها شبیه حرف هاشان نیستند.
آدم ها شبیه آرزوهاشان هم نیستند.
باید خیره شد در سیاهی چشم،آن سیاهی که به خون نشسته است و...
نه، نباید حتی فکر کرد که آدم ها را می شود از چشمهاشان خواند.
گاهی فقط باید غرق شد در نگاه ،بی هیچ فکری، بی هیچ سخنی...
آی آدم ها
او مرده است.
به دنبال قبرش،صورت مرا
قدمنزنید...
سرنوشت اش
تنهایی است،
او که
بی رخصت
دل باخت...
به تمام زنانی که در کنار تواند
حسودی می کنم.
به آفتاب حتی،که در گرمای تابستان
صورتت را داغ می کند.
چشم دیدن هیچ شئ را ندارم
که در دستانت جای می گیرد.
رو به نابودی ام
و تو...
من بی انتخابات
تو را رییس جمهور پیراهنم
بر می گزینم.
می شود بر تخت بنشینی؟
*عنوان:جنگ برای عشق
بید بودم
تا رخ نمودی
و
به جنون رساندی ام...
مدادت را به رسمیت بشناس وقتی
می خواهد مرا
و تنهاییم را
به کاغذ بیاورد.
کمی مهربان باش...
در اندوه من
دخترکی کز کرده است
و برای پروانه ای که بی بال
از پیله رها شد
می گرید.
خسته ام.
آنقدر که چون گنجشکی زخمی
نای بال زدن و رسیدن به لانه دیگر در من نیست .
حتی اگر جوجه ها منتظر باشند.
دوربین به دست
زانو زدی مقابلم
گفتم سیب و چیلیک...
خیالی نیست، فکرکن چروک های صورتم
از همان سیب ، همان خنده است...
در خواب گنجشکان
در بی روحی درختان
در خاموشی شهر
مرا آراموبی صدا
ببوس...
زن می گریست.
در امتداد اشک هایش
ردپای کدام تصمیم نا به جا
سیاه می شد؟
و آیا جز این بود
که سرنوشت تمامی زنان دنیا
با اشکی مدام
گره خورده است؟!
۱۷بهمن۹۳
عصیان می کنم .
شیطان مرا
به نور چشمانم
و سرخی لبانم فراخوانده است.
برای نفس کشیدن و رها ماندن
گریزی نیست از بخشیدن تمامیم به او.
من
فرزند ناخلف روزگاری هستم
که با فریب نور
و با توسل به قداست آب
آدمیان را پشت پنجره های دودگرفته
خاموش می کنند.
عصیان می کنم
برای پرواز...
شاید چند صباح دیگر
همان دختر شاد و بزله گو
روبه رویت بنشیند و دلش بخواهد
قهوه اش را با نعلبیکی سرو کنند.
تو بخندی و ببینی چقدر دلت تنگ این دختر بود.
دنیا خسته و دلشکسته ام کرده است
فقط کمی صبر کن
شاید چند صباحی دیگر...
در لابه لای ذکرهایم
در اندوه سنگینی گناه
میان العفو گفتن ها
تویی که قلبم به یادش در آرامشی عمیق
دل دل می زند...