آبی پوشیدی و آسمان
کتاب می خوانم.
نان روغنی می خورم.
موسیقی در حال پخش است.
دوست داشتنت در هوا جاری است.
پ.روز دوم
مرگ ،
سرم گیج می رفت. حس می کردم داری از دستانم لیز می خوری و
می افتی.
کلمات خسته و خواب آلودند.
کافه سراغ داری برم، بشینم و بگم:
نم نم گاه گاه بارانی
جوانه ای سر زد از خاک؛
برای خداحافظی که می آیی
ماندن در برزخ
اینکه از بغل کبوترا رد میشمو پر نمیزنن و در نمیرن، باعث شعفه چون منو اصلا آدم حساب نمی کنن که جیم شن!
کاش پاره کنی بند محکم دلت را،
زود هنگام است که صندلی از زیر پایم کشیده شود...
مرگ از پاها جان نمی گیرد.
از غربت آبان
به سرمای بهمن پرتاب شدم
چیزی درونم فرو ریخت...
پ.
(از رویای مهر
به غربت آبان کوچ کردم!
بی آن که بالی به سویت گشوده باشم!
بی آن که در هوایت پر زده باشم!
نسترن_وثوقی)
در میان دیوارها گم می شوم
تو اما گمان کن
در انبوه جمعیت، می خندم...