چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۹۹ مطلب با موضوع «جابه جایی کلمات» ثبت شده است

تاریک بود و من خودم را در آغوش کشیدم


آبی پوشیدی و آسمان

بارید.
چه حسادت دلپذیری...
پ.روز ششم، تصور قلیان عربی، سینه ام را سوزاند.

بازگشت به روزمرگی


کتاب می خوانم.

نان روغنی می خورم.

موسیقی در حال پخش است.

دوست داشتنت در هوا جاری است.


پ.روز دوم

عطش


مرگ ،

رفتن توست.
همینقدر ساده.
همینقدر غم انگیز.
و چه خودکشی شیکی، بی خون و با دردی عمیق.

خر و گل و خاک بر سری


سرم گیج می رفت. حس می کردم داری از دستانم لیز می خوری و

می افتی.

دقت کردم. تمرکز کردم. یادم آمد هیچ وقت توی دستام لانه نکرده بودی که حالا لیز بخوری. تو فقط لبه ی انگشتانم می رقصیدی.
رقص تک نفره. 
چقدر سوز دارد تنهایی رقصیدن...

کاش هرگز سلام نمی کردیم


خندیدی و من در چهارخانه های پیراهنت غرق شدم.
دور  زنجیر گردنت تاب خوردم.
بر روی زخم های تنت به خواب رفتم، بیدار شدم، مردم و انگار زندگی همان جا تمام شد.
تمام شدم...

معجزه قرن بیست و یک


کلمات خسته و خواب آلودند.

چیزی نپرس، فقط
بنشین و به چشمانم نگاه کن.
شاید یک بار هم که شده، چیزی فهمیدی...

اکسپو



کافه سراغ داری برم، بشینم و بگم:

هی کافه چی، زندگیم سرد شد،
عوضش می کنی?

تیک تاک ثانیه ها،تاک تیک قلب من



لعنت به عطسه های تو وقتی
به خرافه 
مرا از دیدنت محروم می کنند.

صبح و من هنوز زنده ام


نم نم گاه گاه بارانی

بر کویری تب دار.
*"سرگشته ی کدام دریایی
 که دیرزمانیست"
 خشکسالی
حکم می راند.

*اصلاح از شاعری مهربان

*امشب به سیل اشک ره خواب می زنم


جوانه ای سر زد از خاک؛

درختی از ریشه کنده شد تا آفتاب
بی واسطه
بی حریم
بر برگ های نورسته، بتابد...

*حافظ جان

شاید این بار در چشمانم خیره شدی و...



برای خداحافظی که می آیی

لطفی کن و پیرهن چهارخانه نپوش.
جنون است دیگر؛ پا می گذارم در یکی از خانه ها و دیگر گریزی از من نیست.

آدمی با عادت زنده است



سحر، با خیال تو آغاز می شود
و شام،طرح اندامی است
که مرا اغوا خواهد کرد...

روز بیست و دوم



نیت کردم شعری بگویم.

قلم به دست گرفتم و
طرحی از تو زاده شد...

دوست داشتن های کال


ماندن در برزخ 

تاوان عشق به چشمانی ست
که دیدن انعکاس خود در آیینه را حتی
به فراموشی سپرده است.
رنج عظیم ماندن
درد غریب رفتن...
برایم تفأل بزن.


لهجه های باورنکردنی


یک بار هم بشود

در شبی بی مهتاب و یا صبحی پیچیده در غبار
بی مقدمه بگویی
دوستت دارم.
به کجای دنیا مگر بر می خورد?!



پاییز راه نفسم را می گیرد...




اینکه از بغل کبوترا رد میشمو پر نمیزنن و در نمیرن، باعث شعفه چون منو اصلا آدم حساب نمی کنن که جیم شن!

میشه منو آدم حساب نکنی?!

دوپامین



کاش پاره کنی بند محکم دلت را،
زود هنگام است که صندلی از زیر پایم کشیده شود...

و اگر چشمانت سرنوشت من ...


مرگ از پاها جان نمی گیرد.

کافی است بنشینی روبه نگاهم.
گوش هایم در ابتدا خواهند مرد و بعد کم کم از دنیا کم می شوم .
چشم دوام می آورد تا وقتی باشی،تا وقتی بمانی و بعد
 به آهستگی _______________

اللهم...بماند



از غربت آبان

به سرمای بهمن پرتاب شدم

چیزی درونم فرو ریخت...


پ.

(از رویای مهر

به غربت آبان کوچ کردم!

بی آن که بالی به سویت گشوده باشم!

بی آن که در هوایت پر زده باشم!


نسترن_وثوقی)

سرده،جیب هات کجاست?


در میان دیوارها گم می شوم

تو اما گمان کن

در انبوه جمعیت، می خندم...