دفعه اولی که اینترنت را قطع کردند، برایم خیلی سخت بود، دفعه دوم هم، اما با تکرار چندین بارهاش دیگر نه متعجب میشوم نه چیزی در بدنم وول میخورد. بار اولی که شهر برای آلودگی هوا تعطیل شد هم همینطور، خشمگین بودم، نگران، بعدتر ناراحت و حالا انگار جزوی از نابسامانیهای عادی مملکتم شده است؛ قطعی آب و برق هم ضمیمه این هیجانات سمی زندگی ما ایرانیها.
دارم یاد میگیرم حتی غمگین هم نشوم، گویی به مرگ تدریجی روح و جسمم خو کردهام.
باغ کتاب به طرز غریب و غمانگیزی خلوت بود، بر خلاف آخرهفتههای همیشه.
کنار دریاچه ایستادم، باد سردی میآمد.کلاهم را تا بالای چشمانم پایین کشیدم. نیمکتی در همان حوالی میزبان دختری با موهای فر و پسری جوان بود که نور آفتاب را از لبان هم میچیدند. پرندگان مهاجر سفید کوچکاندام خیره بر آنها، روی آب تاب میخوردند. حرکت سینوسی موجهای سبز؛ سرم گیج رفت. میله آهنی که دور تا دور دریاچه بود را محکم گرفتم. دستانم یخ زد، آرام آرام آمد سمت قلبم...
همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح دادهام، دیالوگهای دو نفری را به هرجمرجهای گروهی و آسمان ابری را به درخشش آفتاب؛ این روزها سکوت خیابان زیر پنجره، بستن زودهنگام مغازهها و تاریکی روزها جز دلهره و غم، ارمغانی برایم ندارند.
سهشنبه گذشته، آخرین روزی که توانستم سر کارم حاضر شوم، وقتی از زیر پل صدر به سمت محل کار رانندگی میکردم، بیلبوردهای پارهشده سپهبد سلیمانی جرقهای بر ناآرامیهای آینده بود.
مردم صبوری در این دیار زیستهاند، مردمی سختجان. این روزها هم میگذرد ولی با چند کشته؟ با ازهم پاشیدن چند خانواده؟ با خالی شدن چند سفره...
پ. روز سوم ملی شدن اینترنت و قطع همه پیامرسانها؛ هنوز دوستت دارم.
انگار برگشتهایم به سالها قبل، قبلتر از ورود پدیدهای به اسم اینترنت؟ قبلتر از آن حتی، پیش از اساماسی که پیامک نامیدندش تا فارسیاش کنند انگار.
به قول خودشان حدودا دو روز است اینترنت را ملی کردهاند اما پیامرسانهای ملیشان هم قطع است؛ تلاشی برای مهار اعتراضات علیه گرانیهایی که تبدیل شد به سوزاندن اتوبوسها، امبولانس حتی ماشیناتشنشانی و بگویم که برخی مساجد و امامزادهها را هم به آتش کشیدند.
مدارس را به بهانه آلودگی هوا تا ۲۵ام دیماه تعطیل کردهاند، طرح زوج و فرد هم از درب منازل. اگر قطعی اینترنت ادامه پیدا کند خیلی خیلیها بیکار میمانند، مثل من.
همه اینها را گفتم که یادم بماند در این بیخبری اجباری از دوست و آشنا، یادت باشد فاطمه چه کسی شماره موبایلت را گرفت و تلفنی جویای حالت شد؛ الحمدالله علی ای حال در این زمانهای که کرامت انسانی لگدمال شد به دست دولتمردان و کسانی که خود را صاحبان مملکت میدانند.
گویی همسنِ تعلیق شدهایم؛ نسلی که نه مجاز به تصمیمگیری قطعی است و نه امکان رها کردن دارد. نه جنگ تمام میشود که صلحی بیاید، نه بحران آنقدر کامل است تا تکلیف روشن شود. زمان میگذرد، با شتاب و بیرحم، اما پیش نمیرویم؛ شبیه صفی طولانی که حرکتش نامحسوس است و خروج از آن ممکن نیست.
ما یاد گرفتهایم برنامه نریزیم، دل نسپاریم و حتی امیدوار نباشیم. تعلیق نه تنها ابعاد سیاسی یا اقتصادی را دربرگرفته بلکه میان روح و روانمان نفوذ پیدا کردهاست. تصمیمها عقب میافتند، رابطهها نیمهکاره میمانند و زندگی به حالت انتظار درآمده است. این شاید فرسایندهترین شکل زندگی باشد؛ زنده ماندن در وضعیتی ناپایدار...
_۶ روز از شروع جنگ گذشته، انگار خاک مرده ریختهاند روی شهر؛ هر کسی که توانسته کوله را بسته و رفتن را به ماندن ترجیح داده است.
_"مغازه خودکشی" را میخوانم با پسزمینه صدای شلیک پدافندها...
_تازه داشت حالم رو به بهبودی میرفت که دنیا روی زشت دیگری از خود را به رخم کشید.
_دیشب به خوابم آمد، خوشحال بود.
دیروز گذرم به خیابان خیام افتاده بود و متوجه شدم چه اندازه هوس قدم زدن دارم در این حوالی، در خیابان پانزده خرداد و عودلاجان.
دور شدهام از بهانه لبخندهای گذری و ناپایدار حتی و هر چه میگذرد انگار زندگی چهره تاریکتری از خود را برجسته میکند؛ از کرونا و آلودگی هوا که بگذریم حالا سرما کشور را به تعطیلی کشانده و همه این مصیبتها لابد به قول آقایان بالانشین به گردن دشمن است و چه میدانیم از سختی رستاخیز و لکنت زبان!!!
خیابان سعدی بعد از زیرگذر:
، شلوغ، بوق، ماموران امنیتی یا یگان ویژه،
شلیک گاز اشکآور پشت سر هم،
مردمی که فرار میکردند و چشمانشان را دستهایشان میفشردند،
مردمی که ناسزا میگفتند،
زنی گریه میکرد،
مردی هودیاش را کشید روی صورتش.
کمی جلوتر سر خیابان قائدی:
نیروهای بسیج باتون به دست با لباسهای مخصوصشان
خیابان را بسته بودند،
فریاد میزدند سر مردم،
فریاد میزدند سر ماشینها،
چهرههایشان حتی از ماموران ترسناکتر و خشنتر بود.
خیابان قائدی:
مردم عصبانی
دو سطل آشغال را جلوی چشمم آتش زدند ،
شروع کردند به شعار مرگ بر د ی ک ت ا و ر سر دادن
همگی ماسک داشتند
خیابان را بستند...
پ.روتشکیام را عوض کردم و طبق معلوم صورتم را گذاشتهام روی خنکی آن. چشمانم را میبندم و به چهرهای فکر میکنم که دوستش دارم.
مدتی است هر روز صبح بیست دقیقه قبل از شروع کار روزمرهام
کتاب میخوانم و بعد مینشینم به تماشای کلاغها.
هر روز ۷ تا ۸ تا هستند که منقارشان را به شاخهها میکشند،
اطراف سطل میچرخند و گاهی به هم میپرند.
سعی میکنم چیز متفاوتی از رفتارشان پیدا کنم تا بفهمم دلیل اینکه میگویند کلاغها بسیار باهوشند چیست، تا الان که چیزی پیدا نکردهام.
دیدن کلاغها اندکی باعث میشود فراموش کنم که این روزها چقدر همه در سختی رزق و روزی گرفتارند
فراموش کنم ۹ روز از ریزش متروپل و مرگ ۳۴ نفر گذشته است و الی ماشاالله...
_ به خودم دروغ میگویم، چیزی فراموش نمیشود.
وقتی همهجا بحث نبودن قلمهای انسولین
پیچیده بود و بیماران دیابتی سراپا استرس بودند،
فکر نمیکردم داروی ایرانی که من مصرف میکنم هم ، کمیاب شود.
بابا طبق معمول، همان داروخانه خاص همیشگی رفته بودند که دارویی تحویل داده نشد.
سومین داروخانه، به طرفه رفتند که اصلاً در لیست داروخانههای دارای این دارو نیست.
بعد از حدود دو ساعت معطلی
دارو را داده بودند.
ترسیدم، ترسی طبیعی
از روزهای آیندهای که در انتظارمان است.
از قیمت ارز، سکه، ماشین، ملک،
از قحطی دارو و کسی چه میداند
از گرسنگی شاید.
اما جهالت انسانها و خوی وحشیگریشان
از همه چیز ترسناکتر است.
تمام دنیا با کشور من دشمناند
کاش لااقل ما به اصطلاح آدمهای بافرهنگ ایرانی
به جان یکدیگر نیفتیم.
پ.دو روز از عمه شدنم میگذرد.
دینای قشنگم! به این دنیای ترسناک خوشآمدی.
دنیا بسیار آشفتهست، ایران نیز.
#دلار از مرز ۲۶هزار تومان گذشت،
سکه را دیگر نگویم برایت.
کار از گریه و استرس فراتر،
انگار همه دچار خلسه شدهایم.
نفرت یا بدتر از آن بیتفاوتی
گریبان خیلیهایمان را گرفته است.
ویروس #کووید_۱۹
سایهی مرگبارش را گسترده و
روز به روز قربانی بیشتری میگیرد.
خیلی از مراکز تعطیل
و
آغوشها در قرنطینهاند.
حدود ۴ ماه از پرواز نجمیجونم میگذرد
هنوز یک دل سیر، سینه به سینهی هم
نگریستهایم.
بنزین که قیمتش را کردند سه برابر، یکی دو روز بعد از آن
اینترنت را هم قطع کردند،
یعنی چیزهایی که فکر میکردند برایشان خطرناک است و
پایههای حکومتشان را سست میکند،
از دسترس مردم خارج ساختند، مثل شبکههایی که با آنها حالت را میپرسیدم.
امروز سهشنبه بود و الان سه روز بیشتر است که خیلیها مثل من
احساس میکنند جایی گیر افتادهاند مثل شعب ابیطالب.
بانکها آتش گرفت، فریادهایی که زده و خونهایی که ریخته شد.
خیلیها را کشتند،اندکی از خودشان هم در درگیریهااز دنیا رفتند.
و من دلم میخواهد فرار کنم در بارانی که میبارد امشب...
هرچه بیشتردچارکبرسن میشوم، شرایط سختتری درجامعه حاکم شده
و من دلسردتراز قبل.
این روزها مدام این فکردرذهنم میپیچد که اگر درکشوری غیراز ایران
به دنیا میآمدم،
اگراز بدو تولد،
مسلمان شناسنامهای نبودم،
یا لااقل حاکمیتی برکشورحکفرما نبود که چنین چهرهی زشتی برای اسلام بسازد،
ممکن بود به خدا نزدیکتر باشم.
نمیدانم، شاید این حرفها به نوعی توجیه قصوردر بندگیام باشد اما،
اینروزها انگار کسی به دلم مدام چنگ میزند.
ازاخبار گریزان، از خیابانها گریزانتر شدهام...
روزهاى شیرینى را نمى گذرانم، نمى گذرانیم.
شب یلدا بود که پدر دوست عزیزم را دفن کردند.
زلزله ها آمدند و رفتند.
مردمِ خسته هر روز به خیابان ها مى ریزند.
حال شهرم خراب و خاکسترى است و...
صبح بود که خبر رفتن دایى عزیزم به ما رسید.
من، مامان و نجمى جون، سه نسل، کنار هم نشستیم و گریستیم.
به خانه برگشتم. یک فیلم گذاشتم و دارم به خودم بى تفاوتى تزریق مى کنم.
دایى هاى مامان از هفت نفر رسیده اند به چهارتا.
امروز مهربان ترینشان تنهایمان گذاشت.
من فیلم نگاه مى کنم و به نفس هایى که فرو مى دهم مى اندیشم.