چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
بایگانی

۹ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

لب‌های یتیم در زمستان پوست می‌اندازند

 

یکی از دلایلی که بسیار مشتاقم وضعیت اینترنت به روال سابق باز گردد این است که بر‌می‌گردم سر کار و اقلا چند ساعت روحم را از خط‌خطی توسط صدای دعوای زن و شوهر همسایه حفظ می‌کنم. 

هر لحظه بعد از شنیدن جیغ‌های دختربچه دوساله حین دعوای بزرگترهایش، بیشتر به عمق حماقت بعضی زوج‌ها پی می‌برم. واقعا چه دلیلی دارند برای بچه‌دار شدن آن هم چند باره؟ تولیدمثل؟ حفظ نسل‌شان؟ یک نوع سرگرمی؟

بروم سر قارچ کالابرگی که روی گاز است تا نسوزد؛ آشپزخانه دورترین فاصله از هیاهوی پوچ زندگی اقا مهدی و منصوره خانم است!

 

پ.داروخانه ۸ برابر پول دارو را نسبت به دو ماه قبل حساب کرد؛ داروی شما گران شده و بیمه تامین اجتماعی فعلا حمایتی نکرده است. علی برکت‌الله!

 

قیچی زدم بر خاطراتت

خیساندمش در آب

رفتم به جنگ ریزگرد و خاک.

 

پ. خدا اس‌ام‌اس را آزاد کرد، باشد که توئیتر را هم آزاد کند و از بی خبری نجات یابیم.

پرشیایی که بخاری‌اش بی‌بخار بود

 

باغ کتاب به طرز غریب و غم‌انگیزی خلوت بود، بر خلاف آخرهفته‌های همیشه‌. 

کنار دریاچه ایستادم، باد سردی می‌آمد.کلاهم را تا بالای چشمانم پایین کشیدم. نیمکتی در همان حوالی میزبان دختری با موهای فر و پسری جوان بود که نور آفتاب را از لبان هم می‌چیدند. پرندگان مهاجر سفید کوچک‌اندام خیره بر آنها، روی آب تاب می‌خوردند. حرکت سینوسی موج‌های سبز؛ سرم گیج رفت. میله آهنی که دور تا دور دریاچه بود را محکم گرفتم. دستانم یخ زد، آرام آرام آمد سمت قلبم...

 

کالابرگ؛ ۴ تا ۷

 

همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح داده‌ام، دیالوگ‌های دو نفری را به هرج‌مرج‌های گروهی و آسمان ابری را به درخشش آفتاب؛ این روزها سکوت خیابان زیر پنجره، بستن زودهنگام مغازه‌ها و تاریکی روزها جز دلهره و غم، ارمغانی برایم ندارند.

سه‌شنبه گذشته، آخرین روزی که توانستم سر کارم حاضر شوم، وقتی از زیر پل صدر به سمت محل کار رانندگی می‌کردم، بیلبوردهای پاره‌شده سپهبد سلیمانی جرقه‌ای بر ناآرامی‌های آینده بود.

مردم صبوری در این دیار زیسته‌اند، مردمی سخت‌جان. این روزها هم می‌گذرد ولی با چند کشته؟ با ازهم پاشیدن چند خانواده؟ با خالی شدن چند سفره...

 

پ. روز سوم ملی شدن اینترنت و قطع همه پیام‌رسان‌ها؛ هنوز دوستت دارم.

 

 

 

 

 

انگار برگشته‌ایم به سال‌ها قبل، قبل‌تر از ورود پدیده‌ای به اسم اینترنت؟ قبل‌تر از آن حتی، پیش از اس‌ام‌اسی که پیامک نامیدندش تا فارسی‌‌اش کنند انگار.

به قول خودشان حدودا دو روز است اینترنت را ملی کرده‌اند اما پیامرسان‌های ملی‌شان هم قطع است؛ تلاشی برای مهار اعتراضات علیه گرانی‌هایی که تبدیل شد به سوزاندن اتوبوس‌ها، امبولانس حتی ماشین‌اتشنشانی و بگویم که برخی مساجد و امامزاده‌ها را هم به آتش کشیدند.

مدارس را به بهانه آلودگی هوا تا ۲۵‌ام دی‌ماه تعطیل کرده‌اند، طرح زوج و فرد هم از درب منازل. اگر قطعی اینترنت ادامه پیدا کند خیلی خیلی‌ها بیکار می‌مانند، مثل من.

همه این‌ها را گفتم که یادم بماند در این بی‌خبری اجباری از دوست و آشنا، یادت باشد فاطمه چه کسی شماره موبایلت را گرفت و تلفنی جویای حالت شد؛ الحمدالله علی ای حال در این زمانه‌ای که کرامت انسانی لگدمال شد به دست دولتمردان و کسانی که خود را صاحبان مملکت می‌دانند.

 

 

پر کن پیاله را

 

در سرزمین خواب‌هایم گم می‌شوم. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه تاب می‌خورم.

علیرضایی که عصار باشد فریاد می‌زند "می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم.‌..". گیج می‌رود این سر، انگار کن عقربه سرگردان قطب‌نمایی که بلاتکلیف مانده است.

حوالی باران کجاست وقتی زمین خسته از دویدن است؟

 

 

رئیس‌جمهور می‌گوید پول نداریم!

 

اذان صبح نگفته ترک تخت می‌کنم و طلوع نشده نشسته‌ام در ماشین، پشت به پل صدر و آسمان را رصد می‌کنم؛ چه شد که آدم‌ها این همه زیبایی را رها کرده و به آسفالت خیابان‌ها خیره شدند...

سرم را مغربی و مشرقی می‌چرخانم تا افکار مسموم سحرگاهی از گوش‌هایم بیرون بریزند. روسری پشمی را محکم تر می‌کنم، بوی عطرش را می‌بلعم و از ماشین بیرون می‌زنم. سوز دلپذیر هوا دست‌هایم را در جیب‌ها پنهان می‌کند؛ چه اندازه دلم آغوش می‌خواهد‌.

نفس عمیق،

نفس عمیق،

نفس عمیق، ریه‌ها آغشته از بوی باران، سر به زیر انداخته و زنگ در را می‌زنم؛ بسم‌الله‌ الذی هو مدبر الامور. 

 

کوچ می‌کنم به خاطرات تو

                از صداهای بلند تو سرم...

 

 

گویی هم‌سنِ تعلیق شده‌ایم؛ نسلی که نه مجاز به تصمیم‌گیری قطعی است و نه امکان رها کردن دارد. نه جنگ تمام می‌شود که صلحی بیاید، نه بحران آن‌قدر کامل است تا تکلیف روشن شود. زمان می‌گذرد، با شتاب و بی‌رحم، اما پیش‌ نمی‌رویم؛ شبیه صفی طولانی که حرکتش نامحسوس است و خروج از آن ممکن نیست.

ما یاد گرفته‌ایم برنامه نریزیم، دل نسپاریم و حتی امیدوار نباشیم. تعلیق نه تنها ابعاد سیاسی یا اقتصادی را دربرگرفته بلکه میان روح و روان‌مان نفوذ پیدا کرده‌است. تصمیم‌ها عقب می‌افتند، رابطه‌ها نیمه‌کاره می‌مانند و زندگی به حالت انتظار درآمده است. این شاید فرساینده‌ترین شکل زندگی باشد؛ زنده ماندن در وضعیتی ناپایدار...