چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى

حرف ها گاهى به زبان نمى آیند

چهاردیوارى
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

دودوک؛ رنده دل

 

در ترافیک صیاد شیرازی، پشت چراغ خطر میدان سپاه گیر کرده بودم، نزدیک ۲۵ دقیقه شده بود. راننده پراید جلویی سیگار می‌کشید و هر از گاهی نیم نگاهی به آیینه بغلش می‌انداخت. سیگار می‌کشید و دودش را در هوای آلوده تهران رها می‌کرد. دود می‌رقصید و به سرعت می‌مرد. هوس کردم، هوس همین بازی با دود بی‌آنکه ذره‌ای از آن را فرو دهم. ناگهان حس کردم دلم مچاله شد، بغضی آمد و نشست در گلویم، نه بیرون می‌آمد و نه فرو می‌رفت. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و فشردم، آنجا که قلبم به آهستگی می‌زد، صدایش را نمی‌شنیدم. 

سعی کردم دلیلی پیدا کنم برای این حال گه‌مرغی. ترافیک؟ خستگی؟ تنهایی؟هوای آلوده؟ ام‌آرآی فرودین سال بعد؟ 

و فروردین...

چراغ سبز شد، رها کردم و رفتم.

 

 

دنیا ترسناک است بیبی!

 

تصور کن روی دوچرخه‌ثابت نشسته‌ای وسط یک جاده در جنگل. مدام پا می‌زنی پا می‌زنی، هوا عالی، منظره دلفریب، اما پاهایت کم کم شروع می‌کنند به ناله، خسته می‌شوند. سکون آزارت می‌دهد. به مرور سبزی درخت‌های اطرافت، داد و قال پرنده‌ها، حتی هوایی که نفس می‌کشی تکراری می‌شوند. دلت می‌خواهد جاده پیش برود، دوچرخه حرکت کند و ببینی مسیر به کجا می‌رسد، تماشا کنی چیزی که جلوتر انتظارت را می‌کشد‌. می‌خواهی کنده شوی، بال بزنی و چشمهایت گشوده‌تر شوند.

تصور کن؛ مثل همین دلخوشی‌های آنی‌است که لحظاتی دنیا انگار برای توست و بعد که تنها می‌شوی، سنگینی رنج‌های ابدی را روی شانه‌هایت حس می‌کنی، بیشتر از قبل. مثل اینکه دوستت دارد اما همین‌اندازه، همین که بگذارد بنشینی رو دوچرخه‌ای که ثابت است...

 

 

تن به جان آید و خلاص

 

 

ته تهش یه تبریک بود دیگه

بعد می‌بینی استتوس گذاشته از شمشیر و خون و ....

 

پ. همیشه از روز زن بدم می‌اومد، امسال بیشتر از هر سال.