دفعه اولی که اینترنت را قطع کردند، برایم خیلی سخت بود، دفعه دوم هم، اما با تکرار چندین بارهاش دیگر نه متعجب میشوم نه چیزی در بدنم وول میخورد. بار اولی که شهر برای آلودگی هوا تعطیل شد هم همینطور، خشمگین بودم، نگران، بعدتر ناراحت و حالا انگار جزوی از نابسامانیهای عادی مملکتم شده است؛ قطعی آب و برق هم ضمیمه این هیجانات سمی زندگی ما ایرانیها.
دارم یاد میگیرم حتی غمگین هم نشوم، گویی به مرگ تدریجی روح و جسمم خو کردهام.
بعد از دو هفته، به حکم رئیس آمدهام سر کار و تنها نشستهام پشت مانیتوری که حتی به اینترنت ملی هم وصل نیست. با گردنی که ناله میزند از درد، گوشی به دست قبضهایم را پرداخت میکنم؛ قبض برق، قبض تلفن، قبض موبایل، شارژ اینترنتی که به درد فلانشان میخورد و فقط بلدند پهنای باندش را تقلیل دهند و قیمتش را افزایش.
پوست لبم را میکنم و فکر میکنم چرا شبها در بستر خواب از موهبت پماد آ_د غافل میشوم و اینکه امسال چقدر مملکت تعطیل بود و نسل سوخته دیگر دهه شصتیها نیستند و دهه هشتادیها چه چیزها دیدند و میبینند. برف که میآمد مدرسهها که تعطیل نمیشدند، روزهای شاد ما بود برای بازی و ها کردن دستهایمان و از رو نرفتن و باز گلولههای برفی پرت کردن به همدیگر. ما تعطیلی شهر برای برودت هوا، آلودگی هوا، کمبود انرژی و حفظ امنیت چه میفهمیدیم. نسل ما با همان اندکها شاد بود.
چرا این کشور آبستن از حوادث، بارش را زمین نمیگذارد؟!
در محله من اندکی برف آمد و زود هم از این دنیا رخت بربست. پنجره را باز کردم، عطرش جا مانده بود و سوز سرمایش. انگار گوشه دلم تنگ شده برای ترکیب سحرانگیز صدای کلاغ و برف، برفی باکره از قدمهای انسانی...
*شمس